تبليغاتX
انجمن شاعران جوان هشجین
 

 

 
گرامی ترین ها و زیباترین ها در جهان نه دیده میشوند و نه حتی لمس می شوند، آنها را تنها باید در دل حس کرد.(هلن کلر)
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در جمعه پانزدهم خرداد 1388 و ساعت 17:43 |
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در سه شنبه چهارم فروردین 1388 و ساعت 23:48 |
با سلام خدمت همه ی دوستای مهربون و گلم ازنظراتی که واسم می فرستید نهایت تشکر و سپاس رو دارم و این سال نو رو به همه شما تبریک می گم و از آقای زعفری و آقای کرمی و آقای یعقوبی و خانم بدری و خانم حمزه ای و ............ که که در این وبلاگ زحمت کشیدن قدردانی می کنم و براشون آرزوی موفقیت می کنم و ما باید بخواهیم تا بتوانیم پس از همین الان به هدف های خوشگلمون فکر کنیم.

زندگی زیباست ای زیبا پسند/زنده اندیشان به زیبایی رسند

با تشکر مدیر وبلاگ 

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در سه شنبه چهارم فروردین 1388 و ساعت 23:6 |

 

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در سه شنبه چهارم فروردین 1388 و ساعت 22:53 |

دل سراپرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست

من که سر درنیاورم به دو کون
گردنم زیر بار منت اوست

تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هر کس به قدر همت اوست

گر من آلوده دامنم چه عجب
همه عالم گواه عصمت اوست

من که باشم در آن حرم که صبا
پرده دار حریم حرمت اوست

بی خیالش مباد منظر چشم
زان که این گوشه جای خلوت اوست

هر گل نو که شد چمن آرای
ز اثر رنگ و بوی صحبت اوست

دور مجنون گذشت و نوبت ماست
هر کسی پنج روز نوبت اوست

ملکت عاشقی و گنج طرب
هر چه دارم ز یمن همت اوست

من و دل گر فدا شدیم چه باک
غرض اندر میان سلامت اوست

فقر ظاهر مبین حکه افظ را
سینه گنجینه محبت اوست

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در سه شنبه چهارم فروردین 1388 و ساعت 22:47 |

یاری اندر کس نمیبینم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوسداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکیده از شاخه گل باد بهاران را چه شد

کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت بر نیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شیهریاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند
کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد

صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش
از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در سه شنبه چهارم فروردین 1388 و ساعت 22:46 |

هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند
وانکه این کار ندانست در انکار بماند

اگر از پرده برون شددل من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده ی پندار بماند

صوفیان وا ستدند از گرومی همه رخت
دلق ما بود که در خانه ی خمار بماند

محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد
قصه ی ماست که در هر سر بازار بماند

هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم
آب حسرت شد و در چشم گهربا بماند

جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت
جادوان کس نشنیدم که در کار بماند

گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس
شیوه ی تو نشدش حاصل و بیمار بماند

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند

داشتم دلقی و صد عیب مرا می پوشید
خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند

بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد
که حدیثش همه جا در درو دیوار بماند

بتماشا گه زلفش دل حافظ روزی
شد که باز آید و جاوید گرفتار بماند

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در سه شنبه چهارم فروردین 1388 و ساعت 22:45 |

الا یا ایها الساقی ادر کأسا ونا ولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها

ببوی نافه کاخر صبازان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل ها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد میدارد که بربندید محملها

بمی سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزل ها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبک باران ساحل ها

همه کارم ز خود کامی به بد نامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفلها

حظوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ
متی ما تلق من تحوی دع الدنیا و اهمها

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در سه شنبه چهارم فروردین 1388 و ساعت 22:43 |

یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش
می سپارم به تو از چشم حسود چمنش
گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور
دور باد آفت دور فلک از جان و تنش
گر به سر منزل سلمی رسی ای باد صبا
چشم دارم که سلامی برسانی ز منش
به ادب نافه گشایی کن از آن زلف سیاه
جای دلهای عزیز ایت به هم بر مزنش
گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد
محترم دار در آن طره عنبر شکنش

امیدوارم این چند بیتی که از این شعر یادم
بود کمی تسکینت بده.

--------------------------

بگذارید و بگذرید. ببینید و دل مبندید.
چشم بیاندازید و دل مبازید، که دیر یا زود
باید گذاشت و گذشت.

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در سه شنبه چهارم فروردین 1388 و ساعت 22:42 |

هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شده ام

                    هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم

شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا

                          بر منتهای همت خود کامران شدم

ای گلبن جوان بر دولت بخور که من

                              در سایه تو بلبل باغ جهان شدم

اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود

                                   در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم

قسمت حوالتم به خرابات می کند

                                        هر چند کانچنین شدم و آنچنان شدم

آن روز بر دلم در معنی گشوده شد

                                             کز ساکنان درگه پیر مغان شدم

من پیر سال و ماه نیم یار بی وفاست

                                                 بر من چو عمر می گذرد پیر از آن شدم


دوشم نوید داد عنایت که حافظا


بازا که من بعفو گناهت ضمان شدم

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در سه شنبه چهارم فروردین 1388 و ساعت 22:39 |

چون شوم خاک رهش دامن بیافشاند زمن
ور بگویم دل بگردان رو بگرداند زمن
روی رنگین را به هر کس مینماید همچو گل
ور بگویم باز پوشان بازپوشاند ز من
چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین
گفت میخواهی مگرتا جوی خون راند زمن
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود
کام بستاند از او یا داد بستاند ز من
گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست
بس حکایتهای شیرین باز میماند ز من
گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شود
ور به رنجم خاطر نازک برنجاند زمن
دوستان جان داده ام بهر دهانش بنگرید
کو بچیزی مختصرچون باز میماند زمن
صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم
عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در سه شنبه چهارم فروردین 1388 و ساعت 22:35 |

شاعر خلق

 میرزا علی اکبر معجز شبستری


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در سه شنبه چهارم فروردین 1388 و ساعت 22:33 |

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در سه شنبه چهارم فروردین 1388 و ساعت 3:30 |
هم اکنــون آغـاز کن
 
نمی توانیم آن گونه که دیگـران می گویند باشیم.

باید به خودِخود گـوش فرا دهیم.
 
جامعه، خانـواده، دوستـان و همراهـان،
 
هیچ یک نمی توانند بگوینـد که چـه کنیم.
تنها ماییم که می دانیم و تنهـا ماییم که می تـوانیم،
 
آنچه برای ما نیکـوست در پیش بگیریـم.

پس هم اکنـون آغـاز کن.

باید سخت بکوشـی،
 
باید از سدهای بسیـار زیـادی گـذر کنی،
ناگزیری با قضـاوت مردم بسیـاری روبـرو شـوی،

و ناگزیری که لاقید پیش داوری هایشان را نادیـده بگیری،
و امـا...

هر آنچه که می خواهی می توانی به دست آری،
 
پس بی درنگ آغــاز کن!
 
که زندگی را آن گونه که اندیشیـده ای،
 
به دست خواهـی آورد.
 
و به آن عشــق خواهی ورزیـد.

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در یکشنبه چهارم اسفند 1387 و ساعت 1:24 |
شهر تبریز است و جان قربان جانان می کند
سرمه چشم از غبار کفش مهـمان می کند


+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در یکشنبه چهارم اسفند 1387 و ساعت 1:21 |
به یک نگاه عاشق شدنو
میشه ترک کرد
درد بی هم زبونی رو
میشه درک کرد
رابط های بی حاصلو
میشه قطع کرد
اتاق تنگ تنهایی رو
میشه رنگ کرد
خواهش های عبث دلو
میشه نقد کرد
درس عاشق نشد نو
میشه بر کرد
گردوغبارای دلو
میشه پاک کرد
دستهای پر ترحمو
میشه رد کرد
رد پای عشقو
میشه محو کرد
فاصله دل با خدارو
میشه کم کرد

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در یکشنبه چهارم اسفند 1387 و ساعت 1:20 |
یاحق وطن (هشجین)

وطنین صحبتی دوشدی گینه کونلوم هاوالاندی
ائله بیلدیم سحر اولدی ،گول آچیلدی،سو جالاندی

یر ایشیغلاندی گونشدن سحرین چنلی چاغیندا
چای چمن وجده گلیب،چولده یاشیل رنگه بویاندی

تانرینین مرحمتیندن ائلیمین آینادان آیدین
اوره گی عشقله چیرپیندی ،گوزل بختی اویاندی

گوز یاشیلان سولانیب یوللاری دیدارینا خاطیر
وطن عاشقلری گلسین کی وطن جانلارا جاندی




قسمتی از شعر جدید وزیبای جناب آقای ازبر کرمی:تقدیم به دوستان وهمشهریان عزیز(برای مشاهده تمام اشعار این استاد می توانید در وبلاگ هشجین زرجه ،به قسمت پیوند ها مراجعه وروی اشعار ازبر کرمی کلیک نمایید.)

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در یکشنبه چهارم اسفند 1387 و ساعت 1:19 |
به ياد کربلا دلها غمين است

دلا خون گريه کن چون اربعين است



سلام بر حسين و اربعينش، سلام بر اربعين و زائرانش

و سلام بر اندوه هاي دل آنان كه به سوغات بر مزار كشتگان

عشق بردند و به مويه نشستند. به شوق زيارت صحن

و سراي جان فزايت، اربعين شهادتت را به سوگ مي نشينيم

يا حسين!


و اربعين از رازهاي هستي است و اربعين حسين (ع) روز بسط لطف

اوست بر پيروان و دوستدارانش. و در مقام حسين (ع) همين بس

كه در زيارت اربعينش خطاب به جدشان محمد مصطفي (ص) و پدر

بزرگوارشان حضرت علي (ع) و مادر گراميشان فاطمه (س) مي گوييم

كه خداوند عزاداري شما را در رثاء حسين (ع) فبول فرمايد.



اربعین اشک

بادها سرگرم نوحه خوانی اند

زنگ ها مشغول روضه خوانی اند

چشم های دختران قافله

گاه مهبوت اند یا بارانی اند

پیش پای بانوان ایل عشق

ابرها هم گرم اشک افشانی اند

بهت پر درد نگاه کودکان

ترجمان واژه حیرانی اند

دست و پاهاشان کبود اما هنوز

آیه هایی روشن و نورانی اند

نخل های سر به زیر علقمه

شاهدان گریه ایی پنهانی اند


شاعر:وحید قاسمی




اربعين در فرهنگ عاشورا



در فرهنگ عاشورا، اربعين به چهلمين شب شهادت حسين بن علي(ع)

گفته ميشود که مصادف با روز بيستم ماه صفر است. از سنتهاي مردمي

گرامي داشت چهلم مردگان است، که به ياد عزيز فوت شده خويش، خيرات

و صدقات ميدهند و مجلس ياد بود بر پا ميکنند، در روز بيستم صفر نيز

شيعيان، مراسم سوگواري عظيمی را در کشورها و شــــهرهاي مختلف به

ياد عاشوراي حسيني بر پا ميکنند. عاشقان و پيروان آن امام، در

اربعين به ذکر پرداخته و باران اشکبار چشم خويش را با مظلوميت

حسين و يارانش پيوند مي زنند. اين راه، راه تداوم عشق است و بي گمان

هيچگاه بي رهرو نخواهد بود.

التماس دعا

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در یکشنبه چهارم اسفند 1387 و ساعت 1:19 |
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدر دانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی دارند
و ضربان قلبت را تند تر میکنند،
دوری کنی...

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی...

امروز را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن!


ممنون ازآقای کرمی که نسبت به ماخیلی لطف دارن
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 و ساعت 0:55 |
قیش گئجه سی ، طوله لرین اتاقی / شب زمستان ، اتاق بزرگ و طویل
کتلیلرین ، اوتراغی ، یاتاغی ، / جاییکه هم اتاق نشیمن و هم اتاق خواب روستاییان است ،
بخاریدا یانار اوتون یاناغی ، / در بخاری چوب خشک می سوزد .
شب چره سی ، گردکانی ، ایده سی ، / شب چره و گردکان و سنجد آن شب
کنده باسار گولوب ، دانشماق سسی ، / همه جای روستا پر از سرو صدای صحبت روستاییان میشود .

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 و ساعت 0:52 |
به یک نگاه عاشق شدنو
میشه ترک کرد
درد بی هم زبونی رو
میشه درک کرد
رابط های بی حاصلو
میشه قطع کرد
اتاق تنگ تنهایی رو
میشه رنگ کرد
خواهش های عبث دلو
میشه نقد کرد
درس عاشق نشد نو
میشه بر کرد
گردوغبارای دلو
میشه پاک کرد
دستهای پر ترحمو
میشه رد کرد
رد پای عشقو
میشه محو کرد
فاصله دل با خدارو
میشه کم کرد

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 و ساعت 0:51 |

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 و ساعت 19:22 |

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در یکشنبه هفدهم آذر 1387 و ساعت 15:55 |

تنها باد

سایه شدم و صدا کردم
 کو مرز پریدن ها دیدن ها ؟ کو اوج نه من دره او ؟
و ندا آمد : لب بسته بپو
مرغی رفت تنها بود پر شد جام شگفت
 و ندا آمد : بر تو گوارا باد تنهایی تنها باد
 دستم در کوه سحر او می چید او می چید
 و ندا آمد و هجومی از خورشید
از صخره شدم بالا در هر گام دنیایی تنهاتر زیباتر
 و ندا آمد : بالاتر بالاتر
آوازی از ره دور :‌ جنگل ها می خوانند ؟
 و ندا آمد : خلوت ها می ایند
 وشیاری ز هراس
 و ندا آمد : یادی بود پیدا شد پهنه چه زیبا شد
 او آمد پرده ز هم وا باید درها ها و ندا آمد : پرها هم

 

جهت مشاهده اشعار دیگر سهراب سپهری بر روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در یکشنبه هفدهم آذر 1387 و ساعت 15:53 |

مرغ معما

دیر زمانی است روی شاخه این بید
 مرغی بنشسته کو به رنگ معماست
نیست هم آهنگ او صدایی ‚ رنگی
چون من دراین دیار ‚ تنها ‚ تنهاست
گرچه درونش همیشه پر ز هیاهوست
مانده بر این پرده لیک صورت خاموش
روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف
بام و دراین سرای میرود از هوش
راه فروبسته گرچه مرغ به آوا
قالب خاموش او صدایی گویاست
می گذرد لحظه ها به چشمش بیدار
پیکر او لیک سایه روشن رویاست
رسته ز بالا و پست بال و پر او
زندگی دور مانده : موج سرابی
سایه اش افسرده بر درازی دیوار
پرده دیوار و سایه : پرده خوابی
خیره نگاهش به طرح های خیالی
آنچه در آن چشمهاست نقش هوس نیست
 دارد خاموشی اش چو با من پیوند
چشم نهانش به راه صحبت کس نیست
ره به درون می برد حکایت این مرغ
آنچه نیاید به دل ‚ خیال فریب است
دارد با شهرهای گمشده پیوند
مرغ معما دراین دیار غریب است


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در یکشنبه هفدهم آذر 1387 و ساعت 15:50 |

در میدان

آنچه به دید می اید و
آنچه به دیده می گذرد.

آنچنان که سپاهیان
مشق قتال میکنند
گستره چمنی می تواند باشد،
و کودکان
رنگین کمانی
رقصنده و
پر فریاد.
***
اما آن
که در برابر ِ فرمان ِ واپسین
لبخند می گشاید،
نتها
می تواند
لبخندی باشد
 که در برابر ِ فرمان ِ واپسین
لبخند می گشاید
تنها
می تواند
لبخندی باشد
در برابر« آتش!»

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در یکشنبه هفدهم آذر 1387 و ساعت 15:47 |

غزلی در نتوانستن

ادستهای گرم تو
کودکان توامان آغوش خویش
سخن ها می توانم گفت
غم نان اگر بگذارد.
نغمه در نغمه درافکنده
ای مسیح مادر، ای خورشید!
از مهربانی بی دریغ جانت
با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.
***
رنگ ها در رنگ ها دویده،
ای مسیح مادر ، ای خورشید!
از مهربانی بی دریغ جانت
با چنگ تمامی نا پذیر تو سرودها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.
***
چشمه ساری در دل و
آبشاری در کف،
آفتابی در نگاه و
فرشته ای در پیراهن
از انسانی که توئی
قصه ها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در یکشنبه هفدهم آذر 1387 و ساعت 15:45 |

آغاز

بی گاهان
به غربت
به زمانی که خود در نرسیده بود -

چنین زاده شدم در بیشه جانوران و سنگ،
و قلبم
در خلاء
تپیدن آغاز کرد
***
گهواره تکرار را ترک گفتم
در سرزمینی بی پرنده و بی بهار

نخستین سفرم باز آمدن بود ازچشم اندازهای امید فرسای ماسه و خار،
بی آن که با نخستین قدم های نا آزموده نوپائی خویش
به راهی دور رفته باشم

نخستین سفرم
باز آمدن بود
***
دور دست
امیدی نمی آموخت
لرزان
بر پاهای نوراه
رو در افق سوزان ایستادم
دریافتم که بشارتی نیست
چرا که سرابی در میانه بود
***
دور دست امیدی نمی آموخت
دانستم که بشارتی نیست:
این بی کرانه
زندانی چندان عظیم بود
که روح
از شرم ناتوانی
دراشک
پنهان می شد

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در یکشنبه هفدهم آذر 1387 و ساعت 15:45 |

کیفر

در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر
حجره چندین مرد در زنجیر ...

از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب
 دشنه ئی کشته است .
از این مردان، یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود
 را، بر سر برزن، به خون نان فروش
 سخت دندان گرد آغشته است .
از اینان، چند کس، در خلوت یک روز باران ریز، بر راه ربا خواری
 نشسته اند
کسانی، در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند
کسانی، نیم شب، در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را
شکسته اند.

من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی نکشته ام
من اما راه بر مردی ربا خواری نبسته ام
من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام .
***
در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندین حجره، در هر
حجره چندین مرد در زنجیر ...

در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند .
در این زنجیریان هستند مردنی که در رویایشان هر شب زنی در
وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد .

من اما در زنان چیزی نمی یابم - گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش -
من اما در دل کهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور
این علف های بیابانی که میرویند و می پوسند
و می خشکند و می ریزند، با چیز ندارم گوش .
مرا اگر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،
می گذشتم از تراز خک سرد پست ...

جرم این است !
جرم این است !

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در یکشنبه هفدهم آذر 1387 و ساعت 15:44 |

نیایش

نور را پیمودیم دشت طلا را درنوشتیم
افسانه را چیدیم و پلاسیده فکندیم
 کنار شن زار آفتابی سایه بار ما را نواخت
 درنگی کردیم
بر لب رود پهناور رمز رویاها را سر بریدیم
ابری رسید و ما دیده فرو بستیم
ظلمت شکافت زهره را دیدیم و به ستیغ برآمدیم
آذرخشی فرود آ‚د و ما را در نیایش فرو دید
 لرزان گریستیم خندان گریستیم
رگباری فرو کوفت : از در همدلی بودیم
 سیاهی رفت سر به آبی آسمان سودیم در خور آسمان ها شدیم
سایه را به دره رها کردیم لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم
سکوت ما به هم پیوست وما ما شدیم
 تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید
 آفتاب از چهره ما ترسید
 دریافتیم و خنده زدیم
 نهفتیم و سوختیم
 هر چه بهم تر تنهاتر
از ستیغ جداشدیم
 من به خک آمدم و بنده شدم
تو بالا رفتی و خدا شدی

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در یکشنبه هفدهم آذر 1387 و ساعت 15:43 |