تبليغاتX
انجمن شاعران جوان هشجین
وفا چیست؟
برای مادر دیگر غرور چیست ؟! فردا به سنگ قبر او با غرور بایست
دیگر کسی چشم انتظار نیست فردا کسی بی قرار نیست
گوید کجا ماند آن دردانه فرزند چشمش به راه کی می رسد تمام هست ونیست
دلسوزتر از او برایت همدمی است شاید برادریست یا خواهریست
ناز نگاه مادرت با نگاه همدمان ای کم خرد ، آیا یکی است ؟
حرفی زند همه مهر مادری است گر او را سواد اندک و دریا محبتی است
با خون دل سه فصل و نه ماه
همراه خود کشید این سو و آن راه
پشت لبت سبز شد و بردی گمان برو بابا دیگر مادر چه صیغه ایست
برق نگاه مادرت دیدی تو روز آندم که اول بار گفتی مادر ، بایست
آندم نگر بودی طفیل و بی پناه به سایه نیلگون پدر بردی پناه
مرکب بود مادر تو را نه ماه سال مرکب گرفتی و رفتی ، ماند مادر به راه
رسم راه و چاه از پدر آموختی
حال دیگر جاه و مال اندوختی
باشد برو دیگر وفا چیست ؟ آن پیر و ناتوان خواهد گریست
مادر تو را نفرین نمی کند برو اما نگر رضای خدا به چیست؟
لختی بایست و دستش ببو رفتی دیگر برایت مادری نیست
باری در سایه پدر نفس تازه کن به شهر پلنگان دیگر سایه نیست
شعر از خانم مرضیه آقایی شاعر توانمند هشجین
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 23:14 |
تنیده ام به دور خود پیله ای
و گمانم که زمان ایستاده
دنیایم تاریک
من ، تنها
در این صفحه نمایش
و زمان در گذر است
و زمان هم چون آفتاب است
همیشه می تابد و می تازد
گاه دور از دید ما
وقتی در خوابیم
و گاه چون جوی
پیش رویمان
من هم چون آفتابم
تنها این مهم است
هر ثانیه به چند نفر تابیده ام!

شعر از خانم مرضیه آقایی
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 23:14 |
با سنگ ها بگو که چه اندیشه می کنند:
باشد می گویم ، شاید آنها اندیشه می کنند با خود ، که چرا ؟ اندیشه ندارند که اندیشه کنند.
شاید اینگونه می اندیشند که اگر اندیشه داشتند ، به سوی چون خودسنگان با منقار کبوتران سپیدبال پرتاب نمی شدند .
شاید اینگونه می اندیشند که اگر اندیشه داشتند اندکی نرم تر از سنگ می شدند ، اندکی لطیف تر و شمع وارتر !
شاید اگر سنگ ها اندیشه داشتند هیچ کس را یارای اندیشیدن نبود شاید هم یارای پرواز شاید اگر اندیشه داشتند چون گل سرخی می پژمردند از جفای روزگار و شاید هم تاب سنگ بودن را نمی آوردند و از محنت پروانگان چون شمع آب می شدند و در دامان مادرشان ، زمین فرو می رفتند شاید هم آرزوی سنگ بودن می کردند ،اگر اندیشه داشتند !


شعر از خانم مرضیه آقایی
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 23:14 |
چه کسی بحر را در این تنگ بلورین نهاده است؟
من از همه ی آن هایی که فانوس بر پشتشان می روند رنجورم
من از گل آلودی آب رنجورم از اخم نسترن و اطلسی
از دریا که نمک بر زخم کهنم می پاشد نه تنها من ، سیب هم رنجور است
از محبت ، که دائم از من می گریزد
و من تنها آئینه می خواهم
تنها بینای بصیر از راز گل سرخ با خبر است !
شعر از خانم مرضیه آقایی
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 23:14 |
یه روز تنگ غروب بود
نشستم توی باغچه
نگاه کردم به مورچه
بهش گفتم هی مورچه
چرا این گندم و جو
می برید با تکاپو
خم می کنید کمر رو
می برید این همه رو
مگه بچه ندارید
چرا عاشق کارید
پیش بچه ها بمونید
قدرشون رو بدونید
مورچه منو نگاه کرد
نگاه به سر تا پام کرد
دستاش رو به کمر زد
حرف حسابی هم زد
به من گفت آدمیزاد
که هستی خوب و دلشاد
الان تابستون و بهاره
این وقت ها وقت کاره
مورچه که وقت نداره
به بچه هاش بنازه
با همشون بسازه
باید گندم بیاره
تا کارش رو به راه شه
باید که فصل شادی
به فکر روز غم بود
به فصل گرم و زیبا
به فکر فصل سرما
کاشته ها رو درو کرد
یه بار دیگه شروع کرد

شعر از خانم مرضیه آقایی
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 23:14 |
چه کسی بحر را در این تنگ بلورین نهاده است؟
من از همه ی آن هایی که فانوس بر پشتشان می روند رنجورم
من از گل آلودی آب رنجورم از اخم نسترن و اطلسی
از دریا که نمک بر زخم کهنم می پاشد نه تنها من ، سیب هم رنجور است
از محبت ، که دائم از من می گریزد
و من تنها آئینه می خواهم
تنها بینای بصیر از راز گل سرخ با خبر است !
شعر از خانم مرضیه آقایی
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 23:10 |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده