تبليغاتX
انجمن شاعران جوان هشجین
با سلام خدمت آقای زعفری عزیز و بزرگوارم که امیدوارم در هر کجا که هستید سر بلند و پیروز باشید شما این روزا واقعا" من شرمنده کردید امیدوارم که بتونم کمکتونو جبران کنم و از شما دعوت می کنم که روز هشتم شهریور ماه در کنار ما باشید و و با هم این روز ها را جشن بگیریم و من امیدوارم این جشن با حضور کسانی مثل شما باعث زینت این جشنواره خواهند شد .
ساجد میرمجیدی
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 0:5 |
گوز یاشیم سراب اولسا چکدیگیم عذاب اولسا
ایچدیگیم حرام اولسا گنه سویرم سنی اقا ساجد

« شعر از آقا نوید جون خودم»
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در جمعه دوازدهم مرداد 1386 و ساعت 23:32 |
ساقیا امشب صدایم با صدایت ساز نیست
یا که من بسیار مستم یا که سازت ساز نیست

« شعر از آقا نوید گل »
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در جمعه دوازدهم مرداد 1386 و ساعت 23:30 |
ناکرده فکر،گنج میسر نمی شود
مزد آن گرفت جان برادر که فکر کرد
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
رهرو آن نیست گهی تند و گهی خسته رود
رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
« از تردید و نگرانی بپرهیزید و همچون تخته ای سبک مایه که دستخوش امواج در یاست ، به چپ و راست نلرزید ، بلکه کوه آسا پا برجا و استوار باشید»
«سخن حضرت علی (ع) »
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
« امید در زندگی بشر آنقدر اهمیت دارد که بال برای پرندگان »
«ویلیام شکسپیر »
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
چشم دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنی است آن بینی
دل هر ذره را که بشکافی
آفتابش در میان بینی
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در جمعه دوازدهم مرداد 1386 و ساعت 16:12 |
سلام وحید جون کسب رتبه 132 کنکور سراسری ریاضی را به شما وخانواده محترمتان تبریک عرض می کنم و امید وارم در آینده یکی مهندسان بر جسته این کشور شناخته شوی و تحصیلات دکترا را حتما" در خارج از کشور ادامه بده و در هر جا که باشی برایم عزیز خواهی بود واز خداوند می خواهم که به من عمر دهد و من شاهد موفقیت های تو باشم (انشاء الله) .

دوست تو ساجد میر مجیدی
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 17:4 |
خوشا هشجین و مردان سراپاشور وایمانش شکیب مادرانی را که دنیا گشته حیرانش

خوشا اندیشه داران صبوح صبح صادق را شراب حسن ازدست خدا خوردند مستانش

خوشاآزادگان جان به کف رادر ره جانان چنین جانانه سر دادند و جان کردند ارزانش

بنازم آن دیاری را که در قربانگه خوبان شفق رنگ شقایق یافت از خون شهیدانش

الا ا ی آشنا بشنو نوای حجله ی خون را که دردش دردبی دردیست کاتش بوده درمانش

من ازشولای رنگین حضور عشق می گویم که رویانده بهاری لاله گون حین زمستانش

صفای روی طهماسب، مددآن غنچه ی پرپر علی و احمد و حیدر ز ناصر عهدوپیمانش

خوشا بر آن دیاری کان عزیزالله ها دارد عدو تابیده در میدان ز تیغ ذوالفقارانش

بگو خدمتعلی ها و ز افکار خرد بارش نگنجد در چنین مشروح شرح داغ هجرانش

خوشا عشق نصیرزاده ، قدرعنای پیمانی بگو از طاهری ها و شکوری ، سر فرازانش

هنوز از همتی ها همت و غیرت به پاخیزد چنان چون بیشه آساید به بانگ شیرغرانش

به یاد آرید عبدی ها و منصوری و صابررا بگو از عزم سارنگ و شنو از رزم عمرانش

هنوزازبغض داودی سپهر ازچشم خون ریزد که بیند بار دیگر بر فرازش فر طوفانش

بگو از غربت زعفر ، زفتحی و فرح هایش چمن از عندلیبانش پر از گل گشته دامانش

ز یعقوبی شنو جانا که هدهدوار بایاران سرود مهر سر دادند درگاه سلیمانش

نمی دانم چه تحریریست درتقدیرمه رویان که تا مصر آورد یوسف ز قعر چاه کنعانش

بگو (ازبر) که عیاران بنا کردند قصری را که چون خورشید می تابند از سربند ایوانش


شعر از آقای ازبر کرمی هشجین که شاعر توانمند این شهر نیز می باشد.
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 17:1 |
زندگی قصه مرد یخ فروشی است ازش پرسیدم فروختی ؟گفت نخریدن تمام شد.
نوید غفاری
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 16:59 |
دریای طوفانی همیشه ناخدای لایقی می سازد پس همیشه ممنون سختی ها باش .

عمو صادق گولم (که امیدوارم در آینده نه چندان دور مهندس کامپیوتر خواهد شد)
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 16:53 |
آگر تنها ترین تنها شوم ، باز هم خدا هست......................................
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 16:37 |
ای بنده من ! مرا فرمان ببر تا تو را همانند خود گردانم . من زنده جاوید هستم و تو را نیز زنده جاوید خواهم ساخت . من توانگر مطلق هستم ، تو را نیز چنان توانگر سازم که هرگز نیازمند نشوی . من به هر چه فرمان دهم انجام پذیرد و ایجاد شود ، تو را نیز مانند خود گردانم که هرگاه چیزی بخواهی ، بگویی باش و آن بشود.
ای داوود! به قومت از جانب من بگو که هر یک از بندگانم از من اطاعت کند ، من نیز از او اطاعت کنم و او را در طاعت خود یاری دهم. اگر چیزی از من بخواهد ، به او بدهم و اگر دعایی کند ، اجابت نمایم . اگر به من توکل کند ،او را حفظ نموده و همه امورش را کفایت کنم و اگر همه مخلوقات قصد او را کنند ، در برابر آنها حائل شوم.
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 11:32 |
زندگی زیباست ، ای زیبا پسند زنده اندیشان به زیبایی رسند
آنقدر زیباست این بی بازگشت کز برایش می توان از جان گذشت


+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 11:32 |
سکوتی داشت آن شب
بارا ن ؟ نه شاید عشق می بارید
و او آن شب غذا ؟ نه شاید قلب خود را می پخت
چه خوب یادم هست که آهنگی دلش را سخت می سوزاند
واو آن شب پیازی خرد می کرد و شاید عقده ای
واو بر پیاز می نگریست و بر چیز دیگری می گریست
چه بهانه ای داشت چشمانش
شاید در فراق لاله ای ناله می کرد



شعر از آقای یاسر پورهدایت بهترین دوست صمیمی و هنر مندم
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه هشتم مرداد 1386 و ساعت 21:8 |
(این شعر تصویری از احساسات ، نگرش ها ، بینش ها و دردهایی است که یک انسان از بدو تولد آن را در برخورد با جامعه اش یا وطنش (هشجین) در یافته و با گوشت و پوست و استخوان خویش پیوند می زند)


لحضه هاي سرد آغازين طپش هاي تلاطم بارقلبم بود

اولين ساعات مبهوت تنفس بود

ومن درامتدادپلكهاي نيمه بازم چيزها مي ديدم

مادري مي ديدم.

كه لبهاي فروخشكيده ام را آن تلنگرهاي پرمهرش نمي خنداند

ومن يك كوه مي ديدم

كه دستارسفيدي روي زخم كهنه ي پيشانيش مي بست

وگويي داشت با چشمانم سخن مي گفت

ورودي را كه گويي چهره ي زردش گره مي زد سكوتم را

به بغض تيره وننگين

ومشتي آدمكهاي خمارآلود افيوني

به پشت آن حصارچوبي تزويرمي ديدم

چه احساس غريبي بود

دانستم سوالم راجوابي نيست

درآن تكرار ياس آور

همانند گياهي رشد مي كردم

كه شايد پنج سالش بود

وروزي با همان دستان كوچك

چاله اي را درحياط خانه مي كندم

كه ناگه ناله اي ازقلب مجروح زمين برخاست

ومشتي خاك دردآلود گرمش را

درآن تشويش شوم باد بوئيدم

چه احساس شگفتي داشت

همان چيزي كه روزي درفضاي بسته گهواره مي جستم

همان ابهام مشكوكي كه دل را سخت مي آزرد

وامروز ازپس آن فصلهاي خسته ملسلول

دراعماق سطورخاكي تقويم

بيست سالم هست

وگويي من دراين مرز شكفتن بازمي بينم

ولي اين بارمي دانم

چراآن گربه هاي تنبل مسموم

درانبارتوحش

اين چنين معصوم مي ميرند

واجساد کثیف موش های سمی فرهنگ می مانند
و ابری آشنا از دور می پاشد بر اظلاع عزیمت سایه ای سنگین

چرا باران نمی بارد

هوا دلگیر و پر معنی است

و بغض نارون ها در هوایی ساکت و مسکون

چه فریاد حقیر ی داشت

زمین در انتظار بستری نمناک می پوسد

چرا باران نمی بارد؟

و من هر لحظه از آن خاک درد آلود می بویم
و میدانم که روزی در نقاب مخفی این خاک خواهم مرد



ياسر پورهدايت هشجين
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه هشتم مرداد 1386 و ساعت 21:5 |

یاد اون روزا به خیر گذشته های خیلي دور اون روزا
قلبای ما پر بود از شادی و شور
اون پایین یه کوچه قدیمی بود باریک و تنگ
کوچه ای که آدماش یه رنگ بودند نه رنگ به رنگ
یاد اون روزا به خیر با بچه ها تو هشجین
می زدیم گنجشکا رو تو بچگی با تیرکمون
تو باغا کنار حوض , تخت و قالیچه قشنگ
زیر سایه درختان بازی الاکلنگ
دستای مادرم چین و چروک , تسبیح و مهر
از تو مسجد فقیر صدای اذون ظهر
غروبا ماه مبارک بوی نذری تو کوچه
بوی انگور , بوی سیب , جمعه ها بوی کلوچه
کاش هنوز بچه بودیم خونه ها رو در می زدیم
توی مهمون بازی ها به هم دیگه سر می زدیم
چه روزای خوبی بود بچگیا اما خیلی زود گذشت
تا یه چشم به هم زدیم اون روزا رفت و برنگشت

شعر از آقای فرهود زعفری هشجین (من از شما واقعا" تشکر می کنم )
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه هشتم مرداد 1386 و ساعت 13:40 |
اولا" از خانم آقایی تشکر می کنیم که اولین کسی بود که شعر هایش را در اختیار ما گذاشت تا در این وبلاگ برای شما نشان دهیم از این به بعد هر کسی شعر یا متن ادبی یا حتی شعر های ترکی داشت می تونه برامون ایمیل کنه یا به خود ما تحویل بده در ضمن هر یک ماه به بهترین شعر جوایزی اهدا وز در جشنواره گندم از شون تقدیر و تشکر خواهد شد.

با تشکر مدیریت وبلاگ
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه هشتم مرداد 1386 و ساعت 13:30 |
آنگاه که بغض گلویت را بفشارد ، لقمه ها پایین نرود و نفس هایت بالا نیاید، احساس در کوچه پس کوچه های غم ایام ترک بردارد و دل را نتوان با هزاران قطره چسب مایع به هم چسباند ، آخر تکه تکه شده است !
اینجاست که دیگر حرفی برای گفتن نمی ماند ، اشکی برای ریختن و سازی برای نواختن و قصه ای برای حکایت کردن ، شعری اندوهگین برای سرودن آنگاه که دیگر پر سیمرغ هم به ناله هایت رهگذر است !
اینجاست که دل ، به استقبال فنا می رود امّا خدا هست پس باید دل به استقبال بقا برود و بزید و خویشتن را بتاباند به بند عشق الهی !

خانم مرضیه آقایی
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه هشتم مرداد 1386 و ساعت 13:17 |
می خواهم در خلوت ویرانه ی خود
از تو بیگانه ی خود
بسرایم شعری ، بنوازم سازی ، هم نوا آوازی
چه گنه کرده که او
شده زاده از درد
شده زاده از رنج
شده زاده از مهر
شده زاده از عشق


دست را گر زخمی است همه محنت با اوست
پر خورد تیر بلا باز محنت با اوست
شیشه ، دل شکند باز محنت با اوست
نم خورد این پر سیمرغ و نگردد روشن باز محنت با اوست


چه بگویم از غم گشته با او همدم همره و همسازش هیچ گشته عالم
او نوای نی غم همسرای نی غم اندکی کن تو درنگ او فدای نی غم
دل او گورستان بی نهایت پنهان راز در دل دارد آه در دل دارد
گر شود افکارت اندکی در راه چو ببینی آهش بنوازی رخ چون مهتابش چو گدایی هر روز بروی درگاهش بکنی تو یادش همه حیرت،انگشت،گروی در کارش غنچه ها باز شوند به نوای نازش همه با هم گویند آفرین بر سازش

آفرین بر آفرینندۀ تو ، مادر



شعر از خانم مرضیه آقایی




+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه هشتم مرداد 1386 و ساعت 13:16 |
شب هنگام شمعدانی همه ی برگ هایش را به طرف آسمان بلند کرد .
در گوش باد آرام زمزمه کرد : من می خواهم در گلدان باشم تا طوفان با من نجنگد تا سنگ پاهایم را نشکند تا بتوانم به انتظار بایستم تا سوار اسب سپید از راه برسد باد برو و حرف های دل مرا به خدا بگو . باد پاسخ داد : چه می گویی اسیر گلدان خواهی شد . باز شمعدانی گفت : نه اسیر انتظار خواهم شد اسیر زلف معشوق ، او خواهد آمد و مرا آزاد خواهد کرد . باد سکوت معنا داری کرد و یکباره ناپدید شد پیغام شمعدانی را به خدا رساند خدا پذیرفت. باد برگشت قبل از اینکه خبر را به شمعدانی برساند سراغ انسان رفت در گوشش چیزی نجوا کرد و رفت به باغچه ای که شمعدانی آنجا بود وقتی به شمعدانی گفت که خدا پذیرفته است شمعدانی چنان ذوق کرد که از سر ذوق و شادی اشک در چشمانش جمع شد و روی دامانش ریخت بچه هایش خمیازه ای کشیدند و از خواب ناز بیدار شد انگار آنها هم می خواستند منتظر سوار اسب سپید بمانند !
و اینگونه بود که شمعدانی گلدان نشین شد .

خانم مرضیه آقایی
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه هشتم مرداد 1386 و ساعت 13:16 |
کاش می شد مرا ابری می دادی ابری سپید که تنها بر روی آن بیارامم و زمین را بنگرم ، نه ای کاش مرا ابری می کردی تا بر فراز آسمان می خرامیدم هرگاه ظلمی بر بندگانت می دیدم بغضم به راحتی می شکست می باریدم !
ای کاش زمین بودم امّا نه ، همه زمین را تنها به خاطر اینکه می توانند از آن سود ببرند دوست دارند نه هرگز دلم نمی خواهد زمین باشم !
ای کاش دبیر بودم و به انسانها می آموختم که زمین را تنها برای زمین بودنش دوست داشته باشند ، از ریختن اشک چشمانشان شرمگین نشوند در برابر دیدگان مردم نخندند و در ورای حضورشان گریان باشند ، می کوشیدم که دیگر ای کاش ها نباشند .

خانم مرضیه آقایی
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه هشتم مرداد 1386 و ساعت 13:16 |
کاش می شد مرا ابری می دادی ابری سپید که تنها بر روی آن بیارامم و زمین را بنگرم ، نه ای کاش مرا ابری می کردی تا بر فراز آسمان می خرامیدم هرگاه ظلمی بر بندگانت می دیدم بغضم به راحتی می شکست می باریدم !
ای کاش زمین بودم امّا نه ، همه زمین را تنها به خاطر اینکه می توانند از آن سود ببرند دوست دارند نه هرگز دلم نمی خواهد زمین باشم !
ای کاش دبیر بودم و به انسانها می آموختم که زمین را تنها برای زمین بودنش دوست داشته باشند ، از ریختن اشک چشمانشان شرمگین نشوند در برابر دیدگان مردم نخندند و در ورای حضورشان گریان باشند ، می کوشیدم که دیگر ای کاش ها نباشند .

خانم مرضیه آقایی
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه هشتم مرداد 1386 و ساعت 13:12 |
هر صبح بدتر از دیگر صبح
باید تیرهایی را که از سوی او سویم روانه می شود ، سپر باشم
امّا آب توانست در سنگ رخنه کند
تیرهای او نیز سرانجام این سپر را رخنه دار خواهد کرد
لبخد زهراگینش قلبم را شرحه شرحه نموده است
من دیگر تاب لبخند و تیر و طعنه را ندارم
آری ، درست فهمیده ای ، من همان مترسک نا امیدی را می گویم
امّا ، گویی نهالی دارد دست تکان می دهد
چشمانم اشتباه نمی کند نه ، او امید است
امید جوانه زده است

شعر از خانم مرضیه آقایی
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه هشتم مرداد 1386 و ساعت 13:12 |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده