تبليغاتX
انجمن شاعران جوان هشجین
به خوبا سر میزنی مگه ما بدا دل نداریم

خبر آمد خبری در راه است

سرخوش آن دل که از آن آگاه است

شاید این جمعه بیاید شاید

پرده از چهره گوشاید شاید

فردا اگه مهدی بیاد دردا رو دمون می کنه

آسمون شهرمون ستاره بارون میکنه

مرحوم آقاسی
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 17:2 |
چشمات باز کن آقاجون بالهای خستمو ببین

من نگاه کن آقاجون دل شکستمو ببین

دلت میاد کبوترات تو حرمت پر نزنن

به سایه بون دستای مهربونت رنزنن

می خوام برای کفترات یه خورده گندم ببرم

اون جا که گنبدش طلاست با کفتراش پر بزنم

دوسش دارم اماممه

در خونشو در بزنم

مرحوم آقاسی
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 17:2 |
با سلام خدمت انجمن شعرو ادب شهرستان دامغان من هم از شما تشکر می کنم که تا اینجا مطالب ما را پسندید امیدوارم که در آینده بتوانیم مطالب جالب تر از این ها را هم به نمایش بگذاریم.

ساجد میر مجیدی


+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 0:15 |
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در شنبه بیستم مرداد 1386 و ساعت 12:47 |
شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست

این دل ما با نگاهی سرد پر پر می شود

توسط:رامین
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 و ساعت 22:1 |

يكي از خوشبختی‌هاي من در زندگی شناختن شاعر عزيز، انسان والا، دوست نازنين فريدون مشيری بوده است. چهل سال از شعر او لذت برده‌ام و سی سال دوستی نزديك با او داشته ام و بيست سال با او همسايه ديوار به ديوار بوده‌ايم. سفرها با هم رفتيم و روزهای تلخ و شيرين را با هم گذرانديم. نه تنها هرچه در هر جا از او چاپ شده خوانده‌ام بخت اين را داشته ام كه از تمام آثار چاپ‌نشده او هم سرمستی‌ها يافته‌ام. از همه اينها گذشته به مدت سی سال انس و الفت با او چشم و گوشم از شعرهای ناسروده او كه در سراسر وجودش موج مي زند لذت‌ها برده است . وجود نازنين او شعر محض است. رفتار و گفتارش لطف نغزترين شعرها را دارد .
فريدون فرشته‌اي است كه تار و پود وجودش از شعر و هنر و زيبايی و نيكی و مهربانی سرشته است. در معاشرت با او انسان خود را در عالم شاعرانه‌ای می يابد كه همه چيز در آن شعر است. در محضر گرم او گذشت زمان احساس نمی‌شود. حافظه نيرومند او گنجينه بيكرانی از لطيف‌ترين و برگزيده‌ترين اشعار هزار سال ادب فارسي است و به هر مناسبت تك‌بيتهای لطيفی می‌خواند و نيز به هر مناسبت نكته‌ها و لطيفه‌هايی به زبان مي‌آورد كه بيشتر آنها آفريده ذهن و ذوق خلاق خود اوست و به نقل از او بر سر زبانها می‌افتد.
من در همه عمر نديدم كه او از كسی بدگويی كند . در جايی هم كه همه از كسی بد می‌گويند تنها سكوت آميخته به وقار او نشانه تاييد است. گاهی هم با طنز لطيفی اعتقاد خود را بيان می‌كند و راه گفتگوها را می‌بندد.استاد بزرگ ما ملك‌الشعرای بهار مقاله‌ای تحت عنوان «شعر خوب» در مجله دانشكده خود نوشته و ضمن آن عبارتی نزديك به اين معنی دارد كه «فقط كسی می‌تواند شعر خوب بگويد كه خود انسانی خوب باشد». من آن مقاله را سالها پيش خوانده‌ام و مفهوم آن در دلم نشسته و مصداق آن را هميشه در وجود فريدون و شعر او يافته‌ام .فريدون عاشق زيبايی‌هاست از طبيعت و شعر و موسيقی و نقاشی و خط زيبا. ستايشگر خوبی و پاكی و زيبايی و نيكی و مهربانی و فضيلت و طبيعت است. با نگاه ژرف‌بين و تازه‌ياب خود زيبايی‌ها را می‌يابد و می‌ستايد :
فريدون مشيری در سال ۱۳۷۷ به آلمان و امريکا سفر کرد، و مراسم شعرخوانی او در شهرهای کلن، ليمبورگ و فرانکفورت و همچنين در ۲۴ ايالت امريکا از جمله در دانشگاه‌های برکلی و نيوجرسی به طور بی‌سابقه‌ای مورد توجه دوستداران ادبيات ايران قرار گرفت. در سال ۱۳۷۸ طی سفری به سوئد در مراسم شعرخوانی در چندين شهر از جمله استکهلم و مالمو و گوتبرگ شرکت کرد.

توسط:یاسر پورهدایت
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 و ساعت 13:31 |
«شكوفه و چمن و نور و رنگ و عطر و سرود
سپاس و بوسه و لبخند و شادباش و درود»
«به پرستو ، به گل ، به سبزه درود ! »

«ما عاشقان نور و بهار و پرنده‌ايم
شب، بوسه می‌فرستيم
مهتاب نازنين را
با صبح می‌ستاييم
مهر گل‌آفرين را»

من دل به زيبايی به‌خوبی می‌سپارم، دينم اين است
من مهربانی را ستايش می‌كنم، آيينم اين است
انسان و باران و چمن را می‌ستايم
انسان و باران و چمن را می‌سرايم

او نه تنها زيباييها را می‌ستايد ، در ميان آنها درس مهر و دوستی و مهربانی به ما می‌دهد.

در اين گذرگاه
بگذار خود را گم كنم در عشق
بگذار از ره بگذرم با دوست، با دوست

ای همه مردم، در اين جهان به چه كاريد؟
عمر گرانمايه را چگونه گذرانيد؟
هر چه به عالم بود اگر به كف آريد
هيچ نداريد اگر كه عشق نداريد

وای شما دل به عشق اگر نسپاريد
گر به ثريا رسيد هيچ نيرزيد
عشق بورزيد
دوست بداريد !

فريدون زبان طبيعت را خوب می‌داند و پيام مهر مظاهر طبيعت را می‌گيرد و به لطيف‌ترين و طبيعی‌ترين زبان به گوش آدميان می‌رساند.

سرخوشانند ستايشگر خورشيد و زمين
همه مهر است و محبت نه جدال است و نه كين
اشك می‌جوشد در چشمه چشمم ناگاه
بغض می‌پيچد در سينه سوزانم، آه
پس چرا ما نتوانيم كه اين سان باشيم

توسط:یاسر پورهدایت
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 و ساعت 13:31 |
انسان باشيم
ين سطور را وقتي می‌نويسم كه فضای تهران از دود و غبار آكنده است و نفس در سينه‌ها تنگي می‌كند. رسماً اعلام شده كه آلودگی هوای پايتخت به شش برابر حد مجاز رسيده است. مدارس را بسته‌اند . رفت و آمد ماشين ها را در شهر محدود كرده‌اند و . . . روشن است كه راه حل آسانی هم دستياب نيست. مشيری از سالها پيش با روشن‌بينی خود از اين تيرگی‌ها و آلودگی‌ها ناليده و چنين روزی را پيش‌بينی كرده و همه را به ستايش طبيعت صاف و پاك فراخوانده است.

توسط:یاسر پورهدایت
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 و ساعت 13:31 |
عمر پا بر دل من می نهد و مي گذرد ...
خسته شد چشم من از اين همه پاييز و بهار
نه عجب گر نكنم بر گل و گلزار نظر
در بهاری كه دلم نشكفد از خنده يار

چه كند با رخ پژمرده من گل به چمن ؟
چه كند با دل افسرده من لاله به باغ ؟
من چه دارم كه برم در بر آن غير از اشك ؟
وين چه دارد كه نهد بر دل من غير از داغ ؟

عمر پا بر دل من مي نهد و مي گذرد ...
مي برد مژده آزادی زندانی را ،
زودتر كاش به سر منزل مقصود رسد
سحری جلوه كند اين شب ظلماني را .

پنجه مرگ گرفته ست گريبان اميد
شمع جانم همه شب سوخته بر بالينش
روح آزرده من مي رمد از بوی بهار
بی تو خاری ست به دل ، خنده فروردينش

عمر پا بر دل من می نهد و مي گذرد ...
كاروانی همه افسون ، همه نيرنگ و فريب !
سالها باغ و بهارم همه تاراج خزان
بخت بد ، هرچه كشيدم همه از دست حبيب

ديدن روی گل و سير چمن نيست بهار
به خدا بی رخ معشوق ، گناه است ! گناه !
آن بهار است كه بعد از شب جانسوز فراق
به هم آميزد ناگه ... دو تبسم : دو نگاه !

شاعر :فرویدون مشری
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 و ساعت 13:31 |
حیدر بابا هشجینین قلبی پاس توتوپ
هامی گلیپ شهریارا یاس توتوپ
شهریارا چوخلار ائدر افتخار
اونون سوزی قالیپ دیلده یادگار
حیدر بابا گوندوز باشا چاتیپدی
اولدوزوموز سندن سورا یاتیپدی
حیدر بابا شهریارون اشعاری
گوزل گوزل نغمه لری سازلاری
هیجرانوندا گونش رنگیم سارالدی
شمسعلینون عمری گچدی قوجالدی
حیدر بابا دنیا یالان دنیادی
شهریاری الدن آلان دنیادی
حیدر بابا سنون باشون ساغ اولسون
اللر سنون دامنونده شاد اولسون
حیدر بابا بو گون بیزه قوناخدی
اوجا روحی یاتمیپدی اویاخدی
احمد ائدر هر گونوه زمزمه
یادونن شعرون ائدر خاطیمه

شعر از احمد زعفری هشجین ( که به تازگی روی به شعر و نویسندگی آورده است)

لطفا" نظر بدهید
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 و ساعت 13:21 |
نمى دانم پس از مرگم چه خواهد شد
________________________________________
نمى دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمى خواهم بدانم كوزه گر از
خاك اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم

كه از خاك گلويم سوتكي سازد
گلويم سوتكي باشد
بدست كودكي گستاخ و بازيگوش
و او يكريز و پي در پي
دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدين سان بشكند درمن
سكوت مرگبارم را..

*ارسال شده توسط یاسر پورهدایت *
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 و ساعت 23:36 |
خدا،انسان و عشق....
اين است «امانتي» كه بر دوش آدم سنگيني مي كند
و اين است آن«پيماني»
كه در نخستين بامداد خلقت با خدا بستيم،
و «خلافت» او را در كوير زمين تعهد كرديم
ما براي همين هبوط كرديم،
و اين چنين است كه به سوي او باز مي گرديم.

انسان بيش از زندگي است
آنجا كه هستي پايان مي يابد
او،ادامه مي يابد....

*ارسال شده توسط یاسر پورهدایت *
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 و ساعت 23:36 |
من‌ برگ‌ را سرودي‌ كردم‌

سرسبزتر ز بيشه‌

من‌ موج‌ را سرودي‌ كردم‌

پر نبض‌تر ز انسان‌

من‌ عشق‌ را سرودي‌ كردم‌

پر طبل‌تر ز مرگ‌

سرسبزتر ز جنگل‌

من‌ برگ‌ را سرودي‌ كردم

*ارسال شده توسط یاسر پورهدایت *
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 و ساعت 23:36 |
چراقی سرد و خامشم در این دالان تنهایی
پیام عشق دارم من پس این قاب مینایی
نه یک پروانه دارم من نه یک همدم نه یک مونس
منم یک کنج ویران و نسیمی سرد و شیطانی
شکسته قلب تاریکم میان خلوت شب ها
پریشان از غم هجران در این دریای طوفانی
خزان شد از فراق تو بهار انتظارمن
بیا ای خاطرات من به آن دوران شیدایی
غبار ذلت و خاری فرو پوشانده دامانم
سراپا شکوه دارم من از این دنیای ویرانی
فروزان بود یک روزی همه شب ها از انوارم
ولی افسوس اکنون من به جرم عشق زندانی
اگر روزی شود پیدا که از غم ها رها گردم
خودم را آتش اندازم که شاید باز ، باز آیی
نشسته در کنار هم غم دل را به هم گوییم
چراغ دل بر افروزیم در این دوران تنهایی

شعر از دوست عزیزم ،یاسر پورهدایت
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 و ساعت 9:55 |
واژه های مبهمی دارم حرف های پر غمی دارم
بتاب ای ماه بر رویم که امشب همدمی دارم
***********
فعل تو در نهاد من، میل گزاره می کند
جمله ی چند جزئیت،عشق نگاره می کند
زمزمه ی هجای توست صامت هر مصوتی
آه که جلد واژه را مضارع پاره می کند
قید صفات را زدی واژه ی ساده ای شدی
بیا که بی وجود تو فعل چه چاره می کند

شعر از : آقای یاسر پورهدایت
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 و ساعت 9:55 |
گدن صفا سینه قربان اولیدی جان زرجه نه نوعیله الیییم حالینی بیان زرجه
ورردی ملکه صفا سبزه سی آغاجلاری اونون طراوتی چون جسملرده جان زرجه
بورولموشیدی سو آرخی یولون کنارینده گلردی کنده کیمین مثل بیر ایلان زرجه
اولاردی باغدا گوزل میوه لر حلاوتی شیرین توتی ، گیلاسی هم ده گردکانزرجه
پیشیدی کاش گنه توتلارون دوشابلاری آغاج اولیدی باش اوستونده سایبان زرجه
صفای هفته خانا قیرخ بلاغ نج اولدی خدا سویی گله اله بیل شاهرگده قان زرجه
گلن گناغ لارا بیر باصفا تفرّج گاه صفا گورر دیله همچون بهشتیان زرجه
گلنده روضیه آرواد اوشاق او دول دولووه آنا کیمین سن اولاردون نه مهربان زرجه
یو واردی قاب قاشقی قیز گلین سو آرخیندا ایچنده کورپه سودان اولدی شادمان زرجه
گچن گجه سنی رؤیاده با صفا گوردوم اینان سویندیگیمه ایله دیم فغان زرجه
الیکی دوشدون اوگون بی وفا لرون الینه کسیب آغاجلاری یاندیردی غافلان زرجه
باخاندا دوشلره کول تک یانیب شراره چکیب گورنده حلقه ویرور گوزلریم ده قان زرجه
سنون غمون قانا دوندردی شاعرین اوره گین د دیکجه منقلب اولدی حالیم یامان زرجه
بشر نقدر یا تار خواب غفلته یارب جفای غفلته باخ ایله دی وران زرجه
یانیبدی قونشولارون آغلییبدیلار حالووا او گزمه لو ، خنیه ، باشدا ورگوان زرجه
جماعت آرزولادی باشدا سدّه شاهد اولا قضا قدر الدی آرزسین یالان زرجه
بنا قویوب گدن انسان جزای خیر گورر اوزی گولنمز اونون ریشه سین قازان زرجه
سو ورمه رسم ثواب انسانا،یره،آغاجا ایچیبدی سو یرینه لخته لخته قان زرجه
اوره کده آرزوسی وار ازبرون دعا ایلر دوباره سبز اولاسان مثل آن زمان زرجه


شعر از آقای ازبر کرمی هشجین
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 23:37 |
بگو ،
از چه بگویم
از عشق ، از رنج و یا از مهر
از بی مهری این دنیا،
از خسته دلان ، چه بجویم.
دیگر مرا نیست در این شهر جایی
در میان دوستان یاری
در این دنیا دگر ، حتی نمی چسبد یه استکان چایی.
در این دنیا دگر ، در میان دوستان نمی توان نشست.
نمی توان از عشق و مهر ودوستی چیزی گفت ،
فقط می توان از بدی گفت و دل ها را شکست.
باز می گویی بگو ،
دگر از چه بگویم
از ظلم ، ستم ، اسیری ، بیچارگی
یا دربهدری و بی خانگی
یا از آن شکوفه نشکفته،
یا از آن کودکی که از بدو تولد
زیر زمین خفته .
یا از آن قبله مسلمین ،
یا از آن شهدا ایران زمین
یا از آن پرنده خسته
که به آزادگی و زندگی
در این دنیای خرابه
دل بسته

« شعر از حاجیه خانم شیدا مظفری »
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 23:37 |
خواهم از شهر خودم وصف کنم **** خواهم از دیار خود نقل کنم
چه بگویم من زین شهر عزیز **** بهترین جا و مکان در اردبیل
گشته زیبا در جنوب اردبیل **** نام آن باشد سرای هشجین
هشجین شهری مغیر و کوچک است **** شهر مردان غیور میهن است
نام آن ورد زبان هر کس است **** یاد آن سوزنده هر ناکس است
هر کسی پایی گذارد خاک تو **** می شود دلداده ی مردان تو
چونکه تو آیینه پاکان دینی **** چون که تو تابنده نور برینی
نور تو روشنگر دلهای مردم **** نام تو شادی گر احوال مردم
حال از آب و هوایش گویم **** از چمن ، لاله وباغش گویم
بهترین آب وهوا را دارد **** دشت زیبای اقاقی دارد
شهر پاک و عاری از آلودگی **** بس که دارد این همه آسودگی
قله ی زیبا و رود دل ربا **** گشته در آغوش شهرم با صفا
شهر من دارد مکان مذهبی **** زائرانی دارد آن از هر کجا
گشته آنجا چون نگینی پر گهر**** بس که دارد این چنین شور و صفا
هشجین دارد دو مذهب **** مذهب اهل تشیع ، مذهب اهل تسنن
مردمان این دو فرقه **** یکدل و بی تفرقه ، عاشق یکدیگرند
دشمنی با هم ندارند **** چون که آنها متحد، یاروغم خوار هم اند
هشجین دارد زبان آذری **** لهجه ی شیرین و آن هم یک زبان مادری
مردمان شهر من ، مردمی مهمان نوازند **** با زبانی خوب و شیرین توی دلها می نوازند
مرکز علم و ادب ، ذوق و هنر **** مهد زنان و مردان نامور
شهر آباد و دلیر و ماندگار **** زندگی معنا شود در آن زیاد


« شعر از خانم مهرانه آقایی هشجین »
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 15:33 |
قاصد عشق که نويد غم و اندوه دلم بود
اشک من به رنگ خون شد وقتي منتظر به رات بود
بهار خيال و رويام رنگ غم گرفت و زرد شد
همه روز هاي بهاري ابري و يه گوله سنگ شد
تو شب هام حتي ستاره نتابيد ماه محو شد
پشت ابر هاي خيالم جنون عشق تو غم شد
رنگ اون چشم سياهت شب و روزم گرفت
دست هامو با يه آهي رو به آسمون گرفت
آسمون سياه و تار شد وقتي عشق تو محال شد
خداي بزرگ دنيا نا اميد از عشق ما شد
پاييز زرد نگاهت رنگ غم به قلب من زد
تو بهار آرزو ها دلم واسه عشق تو پر زد
کفتر سپيد رويام روي بوم تو قدم زد
منو با خودش پروند و تويه آسمون تو پر زد
دوباره دارم ميبينم که چشات دوبار اخم کرد
منه ديونه ي عاشق سليب عشق تو دار زد
با اين که دوسم نداري من تو رو دوست ميدارم
تو بدون تا پاي جونم منتظر به پات ميمونم

شعر از امید
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 15:11 |
انتظار تنها چیزی بود که برای رسیدن به تو انتخاب کردم انتظار تمام لحظه هایم را پر کرده و بوی عطر یاس را هر لحظه احساس می کنم و لحظه هایم به رنگ یاس رنگ شده است . بگو در کدامین جمعه خاهی آمد تا آمدنت را مژده دهیم ، بگو در میان کدامین نرگس پنهان شده ای که تو را پیدا کنیم ؟ ای بوی گل نرگس بیا که دنیا برای آمدنت در انتظار است . بیا مهدی................................................................................................................

« نویسنده : خانم اکرم منافی»
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 14:50 |
در پشت پنجره چشمهایم را به قطره های باران زنجیر کرده بودم و باران به گونه های خاک بوسه می زد و چشمهایم انتظار آمدن تو را می کشید و تنهایی را زیر لب زمزمه می کردم وبه آن می اندیشیدم که چه قدر ساده ولی پر معناست.

نویسنده :خانم اکرم منافی
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 14:50 |
چگونه با تو بگویم غم فراقت را
کدام جاده به من می دهد سراغت را
دلم گرفته از این انتظار طولانی
ز جاده ای که ندارد هنوز پایانی
عجیب کرده هدایت دل پریشانم
همیشه چشم براهم ، همیشه گریانم
مثال ابر بهارم ولی برنگ خزان
بیا که بی تو ندارد غم دلم پایان
بیا بیا که دگر تاب بی تو بودن نیست
غم فراق تو را طاقت سرودن نیست

سراینده : سیده مریم ابراهیمی گهراز
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 14:50 |
خدایا آنکه عظیم نادانم چقدر به من لطف می کنی و با آنکه زشتی کردارم آشکار است چقدر با مهربانی. خدایم چقدر تو به من نزدیکی و من از تو دورم و چقدر نسبت به من مهربانی پس چیست که بین من وتو حجاب افکنده است . پروردگارا از تغییر آثار و دگرگونی حالات نیک دانستم که خواسته ی تو در مورد من این است که خود را در همه چیز به من بنمایانی تا درباره ی هیچ چیز از تو غافل نکردم خدایا هرگاه گناهانم مرا گنگ گردانید کرم تو زبان مرا گشود و هرگاه صفات نا پسندم مایوسم ساخت الطاف بی پایانت مرا به طمع واداشت.

« نیایش از خانم رویا بدلی »
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 14:49 |
بی تو زنده ماندن معنایی ندارد
بی تو زندگی کردن مفهومی ندارد
بی تو نفس کشیدن سخت است
بی تو عاشق شدن معنایی ندارد
بی تو محبت مفهومی ندارد
بی تو راه رفتن هدفی ندارد
بی تو لبخند معنایی ندارد

شعر از خانم زهرا علیزاده
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 14:49 |
مرگ آن نيست که در قبر سياه دفن شوم مرگ آن است که از خاطر تو با همه ي خاطره ها محو شوم
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 14:20 |
به دنیا دل نبندد آنکه مرد است
که دنیا سر به سر اندوه درد است
به گورستان گذر کن تا ببینی
که دنیا با رفیقانت چه کرد است

ساجد میرمجیدی
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 23:3 |
دوستان عزیزم ، ساجد و علی
به من حق بدهید که از یافتن هم زبانی مثل شما ذوق زده باشم ، باور کنید در روزگاری زندگی می کنیم که یافتن یک هم فکر و هم زبان ، غنیمتی است .از این که من را هنرمند خطاب کرده اید ، ، فقط می توانم بگویم که نمی تواند چیزی جز لطف و محبت شما نسبت به این حقیر باشد. اما باید اعتراف کنم که هنوز هم در چهار دیواری تنگ و تاریک طبیعت ، تاریخ ، جامعه و خویشتن ، به دنبال دریچه و یا پنجره ای می گردم که شاید همان ((هنر)) باشد ، که من هنوز آن را نیافته ام ، پس نمی توانم خود را لایق این اوصاف بدانم ، اما می توانم در مقابل آن ، فقط بیان احساسم را داشته باشم . واین که امیدوارتان کنم به این که قدم در راهی پاک برای هدفی پاک نهاده اید تا من و امثال من بتوانیم آن دریچه ای را که به دنبالش هستیم ، بیابیم.

ياسر پورهدايت هشجين
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 16:17 |
بوی صبح آسمان هشجین.

بوی شیر تازه وبوی زمین.

بوی برف با مداد کودکی.

بوی نذری بوی آش مادرم.

بوی چشمه بوی سبز باغچه ها.

بوی آن یک شیشه سبز گلاب.

بوی مادر در حیاط وپله ها.

بوی قرانی که شبها مادرم.

زیر بالین سپیدش می نهاد.

بوی باران درشب تاریک باغ.

بوی گردوهای تر زیر درخت.

بوی شبهایی که در پای تنور.

شب نشینی های شب در زیر طاق.

آن لحاف رنگی کرسی چی شد ؟

بوی آن نقل ونبات دیگر چه شد ؟

بوي گندمهاي تان ديگر چه شد.؟

شعر از دوست گرانقدر و عزیزم آقای زعفری ( خیلی خیلی ممنونم.....................)
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 16:11 |
به آستان خلوتم منجی غصه ها بیا
چقدر گویمت بیا ناجی قصه ها بیا
تو از میان واژه ها شبیه باد گم شدی
صلای آشنای من ، طنین واژه ها بیا
اسیر دست شوم شب مثال حبس یک نفس
ببین که تنگ شد قفس ندای لحظه ها بیا
طلوع ماه بود و عشق من و نسیم و قاصدک
و جمعه های بی نصیب ، حجت گفته ها بیا
چه انجماد بسته ای ، چه پلک های خسته ای
نگاه سبز اطلسی ، شمیم جمعه ها بیا
هجوم اشک بود و من ، غزل غزل صدای غم
پگاه آبی افق ، زلال چشمه ها بیا
آخر بیت هر غزل ، بوی ظهور می دهد
ساحلم و تشنه ی آب ، غایت دیده ها بیا

« شعر از عمو یاسر دوست داشتنی خودم »
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 16:10 |
این ترانه را تقدیم می کنم به دوست هنرمند م آقای محمد عبدالهی که بارها همین ترانه را با صدای بسیار زیبایش بارها برای خلوت تنهائیمان زمزمه کرده است)
(بازم از سفر بخون)
توی زندون چشات یه مجرمم یه بی گناه
یه ستاره ام ، اسیر نفس تیره ی ماه
اگه عاشق شدنم یه جرمه پس سفر چیه
پشت تاریکی شب اومدن سحر چیه
اگه من غریبه بودم توی دشت بی نشونت
خودتو شاکی ندون جون من بسته به جونت
دیگه تاریکی شب همدم هر روز منه
قصه ی غصه و غم آه منو سوز منه
متهم کردی منو من دیگه حرفی ندارم
تو زمستون دلم یک روز برفی ندارم
شاهد بی گناهیم اشکای خیس گونه هات
باز م از سفر بخون خوابم بیاد رو شونه هات

« شعر از دوست عزیزم آقا یاسر »
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 16:10 |
وقتی آدم دلش می گیره....
وقتی اسمون دلش می گیره بارون می باره.

وقتی زمین دلش می گیره منفجر می شه .

می دونی یعنی زلزله میاد آتش فشفشاناش فوران می کنه.

وقتی جنگلا دلشون می گیره زرد میشه.

و وقتی کوه با آن عظمتش دلش می گیره تمام برف هاش آب میشه .

به اون آق داغ نگاه کنید.

تمام برفها قطره قطره آب می شن.

اما وقتی ادمها دلشون می گیره.

اشکاش مثل بارون جاری می شه.توی دریای قلبش .

تمام وجودش مثل آتشفشانی مذاب می جوشه و روحش زرد قامتش قطره قطره آب می شه.

داغي قهوه به داغي عشق
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 16:10 |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده