تبليغاتX
انجمن شاعران جوان هشجین
غم گلدی قلبیم دولدی* گل آچدی سندن سولدی
بلبلرون اوچدلار* داغدان داغا قوم دولار
کوچدی گوزل ائلرون*پر پر اولدی گللرون
اسر گجه گوندوز دلی بلبلرون *شاقلار دامنونده سللرون
پاییز اولجاق پرتر اوزون قزارار * گونش دوشر بولتلارون قزارار
پاییز وقتی غمدن باشون آغارار* یاغار آق قار باشون گوزون قار آلار
طوفانلار اسنده مریض اولارسان * آق یورقانی باشا چکوب یاتارسان
لاله یارپوزلارا ماتم تودارسان *گوز یاشوی بیزیم چایا قاتارسان
غم چکمه غم چکمه گلر گوزل یاز* دامنونده پرواز ائدر قجیر باز
گوداشلاروی یای یازیئلی ایلر ناز*گللرونده اینار اردکنن غاز
یاز فصلنده سوزر گوزون یاشی* اسلادار گللری توپراقی داشی
توپراقوندان قوزانار اشقونون باشی* جمع ایلر دوروه دستی یولداشی
ای وطنون دار اورگی آق داغ* هشجنون گوزی اورگی آق داغ
زعفری نون نان ونمکی آق داغ * خواهشم وار یاشا ائل بوی آق داغ


شعر از دوست گرانقدر و ارزشمندم جناب آقای* احمد زعفری* هشجین
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 15:20 |
با سلام خدمت آقای زعفری ،امیدوارم که در هر کجا که هستید پیروز و موفق باشید و از خداوند متعال آرزومندم که در های شکوفایی بعدی را به روی شما بگشاید و برای این شهر افتخار کسب کنید .

***با تشکر مدیریت وب سایت***
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 و ساعت 15:49 |
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 و ساعت 0:15 |
قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ‌كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.

پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.

پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.
سهراب سپهری
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت 23:46 |
اهل كاشانم
روزگارم بد نيست
تكه ناني دارم ، خرده هوشي ، سر سوزن ذوقي .
مادري دارم ، بهتر از برگ درخت
دوستاني ، بهتر از آب روان
و خدايي كه در اين نزديكي است :
لاي اين شب بو ها ، پاي آن كاج بلند .
من مسلمانم .
قبله ام يك گل سرخ ...
اهل كاشانم .
پيشه ام نقاشي است :
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
دل تنهايي تان تازه شود ...
سهراب نه تنها با آواز شقايقهايي كه در قفس نقاشي هايش مي خوانند ، دل تنهايي ما را تازه مي كند . بلكه چشمهاي ما را با زلالي شعرهايش مي شويد و از ما مي خواهد تا جور ديگري به جهان نگاه كنيم . نگاهي غير از نگاههاي عادي و سطحي :
من نمي دانم
كه چرا مي گويد : اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست
و چرا در قفس هيچكس كركس نيست .
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد ،
چشم ها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد ...
او زندگي را با همه غمها و شاديهايش بين خود و ديگران تقسيم مي كند و هميشه نگران بي گناهاني است كه از گناهكاران گونه هايشان نمناك است و دلهايش غمناك .
در فكر او ، حتي مرغابيهاي دريا نيز بايد دلهاي كوچكشان ، چون درياي آرام باشد و پيوسته در اين فكر است كه مبادا آرامش آبي مرغابيها بر هم خورد :
حكايت كن از بمبهايي كه من خواب بودن و افتاد
حكايت كن از گونه هايي كه من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند ...
سپهري اگر چه اهل كاشان است اما هيچگاه خود را متعلق به آن نمي دانند ، و تنها كاشان شهر او نيست . شهر حقيقي او گم شده . او خانه اي در طرف ديگر شب ساخته است . طرف ديگر شب كجاست ؟ بي شك بايد جايي باشد كه چشمها به روشني باز مي شود. جايي كه تا بخواهي در آن خورشيد است ، نور است ؛ جايي كه حتي مي شود در آن صداي نفس باغچه را هم شنيد :
اهل كاشانم . اما
شهر من كاشان نيست .
شهر من گم شده است .
من با تاب ، من با تب
خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام .
و راستي ! مگر فرقي هم مي كند كه انسان در كجاي زمين باشد ؟ :
هر كجا هستم ، باشم
آسان مال من است
پنجره ، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است
(سهراب سپهری)
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت 23:46 |
آسمان ، آبي تر.
آب ، آبي تر.
من در ايوانم ، رعنا سر حوض.

رخت مي شويد رعنا
برگ ها مي ريزد .
مادرم صبحي مي گفت : موسم دلگيري است.
من به او گفتم : زندگاني سيبي است ، گاز بايد زد با پوست
.زن همسايه در پنجره اش ، تور مي بافد ، مي خواند.
من "ودا" مي خوانم ، گاهي نيز
طرح مي ريزم سنگي ، مرغي ، ابري.
آفتابي يكدست
سارها آمده اند.
تازه لادن ها پيدا شده اند
و حرف اصلي اينجاست:
من اناري را ، مي كنم دانه ، به دل مي گويم :
خوب بود اين مردم ، دانه هاي دلشان پيدا بود.
مي پرد در چشمم آب انار: اشك مي ريزم.
مادرم مي خندد
رعنا هم. (سهراب سپهری)
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت 23:46 |
(این شعررا تقدیم می کنم به یکی از معلمان بسیار دلسوز و مهربان سالهای گذشته ی هشجین آقای کریم مرسلی( هیدج) ، که به جرات سرآغاز تحولات فکری ام را مدیون ایشان هستم)
آیه ی نور
آسمانی را به چشمت مثل دریا دیده ام
کشف آن مهر و وفا را یک معما دیده ام
در ورای مردم چشمان تو ای نازنین
صد هزاران خوشه ی عقد ثریا دیده ام
ای معلم نام تو بر دفتر مشق وجود
قطره ای شبنم به روی برگ مینا دیده ام
پند هایت بوی حکمت می دهد بوی امید
هر نفس را من ز انفاست مسیحا دیده ام
قامتت را در کنار تخت تاریک کلاس
نور ماهی در شب تاریک و سودا دیدهام
از الف بای تو من درس وفا آموختم
پشت قاب عینکت هم من خدا را دیده ام
نقش زیبایت ز دل هرگز نخواهم کرد پاک
کرچه نقشت تا ابد جاوید و برپا دیده ام
ای معلم ای تو معنای همه آیات نور
در تو من تفسیر ن و والقلم را دیده ام
میم تو مهر و محبت عَین تو عیِن صفا
لام و میم دیگرت را هم مصما دیده ام
ساحلم در انتظار موجی از دریای تو
وسعت دریای علمت را چه پهنا دیده ام

(یاسر پورهدایت هشجین)
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت 23:46 |
عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست...!!! عشق این است که یکی برای دیگری چتر شود و دیگری هرگز نفهمد چرا خیس نشد.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
گاه یک لبخند آنقدر عمیق میشود که گریه میکنیم گاه یک نغمه آن قدر دست نیافتنی است که با آن زندگی میکنیم گاه یک نگاه آن چنان سنگین است که چشمانمان رهایش نمیکنند گاه یک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نمیکنیم.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
بزرگترین آرزویم این است که کوچکترین آرزوی تو باشم.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
دنبال کسی نگرد که بتونی باهاش زندگی کنی ، دنبال کسی بگرد که نتونی بدون اون زندگی کنی .
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 15:25 |
مــهربانی از میان خلق دامن چیده است از تکلف، آشنایی برطرف گردیده است

وسعت از دست و دل مردم به منزل رفته است جامه‌ها پاکیزه و دل‌ها به خون غلتیده است

رحم و انصاف و مروت از جهان برخاسته است *** روی دل از قبله‌ی مهر و وفا گردیده است

پرده‌ی شرم و حیا، بال و پر عنقا شده است *** صبر از دلها چو کوه قاف دامن چیده است

نیست غیر از دست خالی پرده‌پوشی سرو را *** خار چندین جامة رنگین زگل پوشیده است

گوهر و خرمهره دریک سلک جولان میکنند *** تار و پود انتظام از یکدیگر پاشیده است

هر تهیدستی ز بی شرمی درین بازارگاه *** در برابر ماه کنعان را دکانی چیده است

تر نگردد از زر قلبی که در کارش کنند *** یوسف بی‌طالع ما گرگ باران‌دیده است

در دل ما آرزوی دولـت بیــدار نیسـت *** چشم ما بسیار ازین خواب پریشان دیده است

برزمین آنکس که دامان میکشید از روی ناز *** عمرها شد زیر دامان زمین خوابیده است

گر جهان زیر و زبر گردد، نمی‌جنبد ز جا *** هر که صائب پا به دامان رضا پیچیده اســت
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 15:24 |
شب سردی است، و من افسرده.

راه دوری است، و پایی خسته.

تیرگی هست و چراغی مرده.

می كنم، تنها، از جاده عبور.

دور ماندند زمن آدمها.
سایه ای از سر دیوار گذشت،



غمی افزود مرا بر غمها.

فكر تاریكی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهانی.

نیست رنگی كه بگوید با من

اندكی صبر، سحر نزدیك است.

هر دم این بانگ برآرم از دل:

وای این شب چقدر تاریك است!

خنده ای كو كه به دل انگیزم؟

قطره ای كو كه به دریا ریزم؟

صخره ای كو كه بدان آویزم؟

مثل این است كه شب نمناك است.

دیگران را هم غم هست به دل،

غم من، لیک، غمی غمناك است
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 15:24 |
***لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم غافل از آنکه خوشبختی همان لحظات بودند***
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 14:50 |
با سلام خدمت دوستان عزیز من و علی تا اینجا خوشحالیم که از وبلاگمون استقبال زیادی می شه و دست همشونو از اینجا می بوسیم و اگه به سایت گوگل برید و نام هشجین را بزنید می بینید که صفحه ی اولو مال این وبلاگه و در آینده نه چندان دور این وبلاگو دات کام خواهیم کرد .
و از شما خواستار این هستیم که برای بهتر شدن این وبلاگ نظر های خودتونو می تونید به شماره های زیر برامون بفرستید ......................... ******باتشکر ساجد وعلی ******

09144565090_09144565288
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 10:40 |
شب ها كه سكوت است و سكوت است و سیاهی

آوای تو می خواهم از لایتناهی

آوای تو می آردم از شوق به پرواز

شب ها كه سكوت است و سكوت است و سیاهی

امواج نوای تو ، به من می رسد از دور

دریایی و من تشنه مهر تو ، چو ماهی

وین شعله كه با هر نفسم می جهد از جان

خوش می دهد از گرمی این شوق ، گواهی

دید از تو گر صبح ابد هم دهدم دست

من سرخوشم از لذت این چشم براهی

ای عشق تو را دارم و دارای جهانم

همواره تویی ، هرچه تو گویی و تو خواهی

شعر ازفریدون مشیری
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 1:1 |
با که گویم غم دل جز تو که غمخوار منی
همه عالم اگرم پشت کند یار منی
دل نبندم به کسی روی نیارم به دری
تا تو رویای منی، تا تو مدد کار منی
راهی کوی توأم قافله سالاری نیست
غم نباشد که تو خود قافله سالار منی

شعر از سیاوش كسرایی
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 1:0 |
اسم من فرهود است .

روزگارم بد نیست

تکه نانی دارم کمی هم هوش و حواس.

مادری دارم بهتر از هر گل و باغ.

وخدایی زیبا.

اسم من فرهود است.

نام بابام حسین.

شغلم آزاد است.

گاه گاهی قفسی می سازم . از جملات.

هدیه می دم به شما کاربران.

تا به آواز قناری که در آن زندانی است.

دل تنهایی تان تازه شود.

اسم من فرهود است .

رضا مون تو جاده علم و ادب .

تو تصادف که نگو و نپرس.

رضامون وقتی مرد.آسمان برفی بود.

مادرم بی خبر از خواب پرید. پدرم وحشت کرد.

رضامون شاعر بود.

تازه هم فیلم می ساخت.خط خوبی هم داشت.

او کتابی داشت . واژه هاش نور علی.

لهجه خورشید .نام او بود.

کاغذی داشت به زیبایی نور.

سرتان درد آمد . اسم من فرهود است.

مثل یک میکده در مرز کسالت هستم.

مثل آق داغ لب رود پر آب .

نگرانم به کشش های بلند ابدی.

من نمی خندم. اگر بغض دلت باز شود.

ولی تو می خندی.

دوستان من فهمیدم گل رز کجا می روید.

زندگی چیزی نیست .

لب رودخانه عادت از یاد من و تو برود.

زندگی دیدن یک باغچه است از سر کوه.

زندگی یافتن موی سفید در دریاست.

زندگی حس غریبی است ومرغان غریبی دارد.

اسم من ف ر ه و د است...

ودیگر هیچ


شعر از دوست بزرگوارم آقای فرهود زعفری
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 0:21 |
تا هشجین چند ساعت راه است ؟


کفش هایم جاده.

پاهایم خسته.

چه کسی بود صدا زد فرهود.

آشنا بود صدا.

عمرمن به آرامی یک مرثیه از روی سرم می گذرد.

ونسیمی خنک از حاشیه سبز چمن عمر مرا می روبد.

بوی رفتن می آید.

بالش من پراز آواز پر بلبل هاست.

صبح خواهد شد.

وبه این چشمه آب .

آسمان : رفتنی ام. باید امشب بروم.

من که از بالای آق داغ با مردم این منطقه صحبت کردم .

هیچ چشمی .به زمین خیره نبود.

کسی از دیدن من شاد نشد.

هیچ کس دل غمدیده من را جدی نگرفت.

من به اندازه یک ابر دلم می گیرد.

ودلم می گرید.

و اونا می خندند.

وشبی از شبها .

کسی از من پرسید.

تا هشجین چند ساعت راه است.؟

باید امشب کوله پشتی را.

که به اندازه تنهایی من جا دارد برداری.

وبه هشجین بروی.

آن شب هم من رفتم.

رو به هشجین ودل و تنهایی.

آشنا بود .ندیدم یکدم.

دلم آب شد به اندازه رود.

رود پر آب ولی خاموش.

ماه تابیده به رود.

دیده هام باز شدند.

وکسی را دیدم مثل باد در حرکت.

وبه سمتی می رفت.

یک قدم برداشتم.

یک نفر باز صدا زد فرهود.

گفت تو نرو ...............

شعر از دوست عزیزم جناب آقای فرهود زعفری
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 0:21 |
امشب در خیالم

با آواز ٬ بی رویا

تا فردا ٬ تنها ماندم

امشب ٬ در نگاهت

با ناز ٬ پر آواز

می آیم ٬ میروم

می اندیشم که شاید خواب بوده ام

خواب دیده ام

شعر از بهروز
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 و ساعت 16:53 |
نا کسان فرهاد من را نشکنید.

نا کسان دست های او را نشکنید.

ساز گرمی می نوازد دست هاش.

سوز بی همتای اورا نشکنید.

اشک ها جاری شود از چشم او.

چشم ها دنیای دنیای اورا نشکنید.

هرچی با من میکنید با شد ولی.

بغض در هی های اورا نشکنید.

سنگ بردارید و من را بشکنید.

ای بدان دست های اورا نشکنید.

قلب او بشکسته است از دستان.

نا کسان فرهاد من را نشکنید.

دست بردارید .دلش خونابه است.

نا کسان. دست های اورا نشکنید.
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 و ساعت 11:17 |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده