تبليغاتX
انجمن شاعران جوان هشجین

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست           

 تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

             

                     زلف او دام است و خالش دانه ی آن دام و من       

                          بر امید دانه ای افتاده ام در دام دوست

           

حافظ اندر درد ا.و می سوز و بی درمان بساز   

 زان که درمانی ندارد درد بی درمان دوست

 

 

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 23:38 |

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی دانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ وبازیگوش

و او دم گرم خودش را سخت در من بفشارد و خواب خفته گان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را

 

 

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 23:36 |

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 23:15 |

 

 

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در سه شنبه بیستم شهریور 1386 و ساعت 15:39 |

WELCOME TO OFFICIAL SITE OF AHMAD SHAMLU

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در سه شنبه بیستم شهریور 1386 و ساعت 12:6 |
آسـمان آبی آبی ، چشـم تـو دریـای آن تو امیـد هر غـروبی ، چون تویی فردای آن

تیر مژگانـت کشـیده ابر و مـه در آسمان قلب تو خورشید تابان ، دست تو گرمای آن

روشنی همچون سپیده در پس شبهای تار نور قلـبت می دهـد معـنا به اخـتر های آن

گیـسوانـت مـوج دریـای سیـاه روزگـار پیچـش یک تار مویت ، جمله مشکلهای آن

کی شود وصف تو گفتن در کلامی مختصر عشق تو رمز شکفـتن ، روح تو چون آسمان
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در سه شنبه بیستم شهریور 1386 و ساعت 0:13 |
" زندگي "
در ايـن بـازار رمـز آلـود دنـيـا

هـمي پر نقش و رنگيـن و فريبـا

بسي سوداگران درجنب و جوشـند

كه در زنجـير ها دل مي فـروشـند

همـانـا از پـس انـديـشه هاشـان

پر از خون بشر شد شيـشه هاشان

و انسـانـها در آن چون بـردگاننـد

كـه از زيـبـايـيِ ظاهـر گـرانـنـد

بنـام زنـدگي با خـود چه كرديـم

چـرا بي ارزشي را پيشه كـرديـم

چرا غافـل ز فرداهاي خـويشـيم

در ايـن ميدانِ بـي سامـانه پيـشيم

چنان اين گوي سبقت مي رباييـم

كه گـويي باب جنـت مي گشـاييم

خـدا را بـرده ايـم از يـاد ديـگر

خـدا گمگـشتـه در آنـسوي بـاور

هـر آنـكه عاشقـانه زنـدگي كرد

بـه عشق حق هـمو را بنـدگي كرد

خدايـش قبـلهء راز و نيـاز است

و از انـسان و همسان بي نياز است

براي زنـدگي بايـد بپـا خـاسـت

بـه كـام حادثـه مردانـه برخاسـت

بيـا از نـو به پـا كـن زنـدگي را

بـيـا مـهـمـان دل كن سـادگـي را

دلـت را از كـدورت ها رهـا كن

و جايش را پر از لطف و صفـا كن

بـراي خسـتگان پايان غم بـاش

چنـان شمشـير بر قلب ستـم بـاش

ليـاقـت را نـشان سيـنه ات كـن

و خـشـت خـام را آئينـه ات كـن

بـگو با چشمـهايت هر چه بيـنند

مبـادا بــي محـابـا بر گـزيـنـنـد

كه هـر چيـز ارزش ديـدن ندارد

گل بی رنگ و بو چيـدن نـدارد

بـگو با گـوش دل بايـد شـنيـدن

كه باشـد بـرتـر از صـد بار ديـدن

بـگو با خـود هـزاران بار ديـگر

كه عشق است زندگي از پاي تا سر

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در سه شنبه بیستم شهریور 1386 و ساعت 0:12 |
نقش خيال تو به چشمان غمزده ام بسان يك رويا

به آبي خوابهاي نمناكم رنگ سپيده ميزند

خواب من پر از ابرهاي پر باران

پر از تازگي نفسهاي غنچه ي گل ياس

پر از طنين صداي قلب پرستوهاست

در خوابهاي من خورشيدي به هنگام شب طلوع ميكند

من با زلال چشمه ي چشمانت وضوي صبح ميسازم

در وسعت آسمان قلب يك پروانه در اوج پروازم

در خوابهاي من آسمان به احترام اشكهاي تو ميبارد

آئينه هر نفس براي بغض هاي تو ميل شكستن دارد

در خوابهاي من آسمان هميشه ميبارد

شعر از خانم سارا (همشهری ارزشمند و محترم)
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در سه شنبه بیستم شهریور 1386 و ساعت 0:12 |


آهـای قـنـاری هـای قـفسـی خسته شدیـن از بـی کسی ؟

پـس چـی شـد اون آوازتـون ؟ قـشـنـگـی پـــروازتــون

عـاشـق آسمــون کـی بـود ؟ زیبای خوش زبـون کی بود؟

چـی شـد دیـگه نمیـخونیـن؟ مـنـو غـریــبه میـدونـین ؟

آخــه مـنــم مثــل شــمـام نـگاه کنیــن تـوی چشـام

مـنــم دیــگـه نــا نــدارم امــیـــد فــردا نـــدارم

دلـــم پـــره از زنــدگـــی هـمش شـده شـکستـگـی

تموم دنیـای شما قفـس شـده بودنتون برای من نفس شده

خسته شدین میخوایـن برین؟ خـوب میـدونـم منتـظریـن

بـیـــام آزادتـــون کــنــم یـه دنیــا شــادتـون کنـم

امـا دل مـن چـی مـیـشــه ؟ بـاور کنـین تنــها مـیشـه...

روی دلـــم پـــا مـیـــذارم قـفل قـفـس رو میـشکنـم

شـما میـریـن من مـی مـونـم مـن همـیشـه تـو زنـدونـم

وقـتـی رفـتیـن تـو آسـمـون مـنـو نبـریـن از یــادتـون

یـکی نشــسته ایـن پـاییـن بیـاین بهـش سـر بـزنیـن

خـوب ، حالا که دارین میریـن به من بگیـن دوسـم دارین؟

خـبـر داریــن عمـر مـنیـن؟ مـن میـمیـرم اگــه بریـن

غیر از شما هیـچ کسی نیـست بعـد از شمـا نفسـی نیست

رفـتـنـتــون پــر از غـمــه امـــا قـفــس کـنــارمـه

هـمدم ایـن قـفـس مـیشـم بـه یــاد زنــدون خــودم...

***شعر از خانم سارا (همشهری ارزشمند و محترم)***
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در سه شنبه بیستم شهریور 1386 و ساعت 0:12 |
امـشـب از تنـهایـی مهـتاب هـم تنـها تـرم

رنـگ بـیتـابـی گـرفتــه تـار و پـود بــاورم

خسـته ام از هـای و هـوی مبـهم این سایه ها

میـگـریـزم از خـودم ، از ایـن غـریـب آشـنا

گاه گاهی در سـکوت لحـظه هـا گـم مـیشوم

عـاجـزانـه گـاه ، مـحتـاج تبـسـم مـیشـوم

اشک و لبخندم که بر حالم گواهی روشن است

شـاهـد دیریـنه ی دلـواپسی هـای مـن است

در فـراغت نیـمه شـب بـا مـاه نجـوا میـکنـم

شــوق دیــدار تــو را از او تـمنــا میــکنـم

راسـتی مهـتاب هم ، انـگار از من خستـه است

گوشه ای پنهان شده ، در را به رویم بسته است

تـا بـه کـی بایـد بگویـم رازهایـم را بـه مـاه؟

خـوب می دانی که عمری مانده چشمانم به راه

خـوب می دانـم کـه آخـر از پـس ابـر غـرور

مـاه مـن هـم میـرسـد ، اینـبار آرام و صـبور

..........................

بـار هـا در عـالـم رویـــا ، سـراغـم آمـدی

آمـدی بـه کلبـه ی تنـهایـیِ مـن سـر زدی

من چه زیـبا می کشـیدم نـاز چشـمان تـو را

می نـوشتـم شـرح لبـهای غـزل خوان تـو را

...........................

گرچه دیگر شـعرهایم با شـکوه و تازه نیست

واژه هـایم لایق این عشقِ بـی انـدازه نیست

بـا تـو امـا هـر کلامـم نـاب و زیـبا میشـود

خط بـه خط سرنوشتـم بـا تـو معنـا میشـود

بــاز گـرد و خـوابِ چشـمـان مـرا تعبـیر کن

مـاهِ من ، رویـای شـیریـن مـرا تفسیـر کن !!

***شعر از خانم سارا (همشهری ارزشمند و محترم)***
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در سه شنبه بیستم شهریور 1386 و ساعت 0:12 |
خداوندا در اين دنيا چرا من مانده ام تـنها چرا ديـگر نمي بينم كسـي را هـمدم وهمپا

ز پـا افـتـاده ام ديگـر خداوندا مدد فـرما چه بـيراهست ايـن راه وچه ويراننـد منزلـها

بدم درصوربيداري دراين جانها تو اي والا كـه دل در سيـنه خـوابيـده اسـت انسـانـهـا !

مرا ديگر به حال خود چنين غافل رها منما كه من يك آن بدون تو شوم رسواي عالمها

دلم را با تو خو دادم جدا گشتم ز اين دنيا چو عشقت داده براين زندگي زيباترين معنا
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در سه شنبه بیستم شهریور 1386 و ساعت 0:12 |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده