تبليغاتX
انجمن شاعران جوان هشجین

عشق اگر عمری بیازارد مرا

عاقبت از خاک بردارد مرا

 هم تواند آن که بردارد ز خاک

در کنار دوست بگذارد مرا

می تواند، می تواند دست عشق

بهتر از این ها نگه دارد مرا

آن که جان و هستی ام در دست اوست

گر به دست مرگ نسپارد مرا

انتظارش گرچه زارم می کشد

آرزویش زنده می دارد مرا

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 23:21 |


 

تو را دارم اي گل، جهان با من است.

تو تا با مني، جان جان با من است.

 

چو مي‌تابد از دور پيشاني‌ات

كران تا كران آسمان با من است.

 

چو خندان به سوي من آيي به مهر

بهاري پر از ارغوان با من است !

 

كنار تو هر لحظه گويم به خويش

كه خوشبختي بي‌كران با من است.

 

روانم بياسايد از هر غمي

چو بينم كه مهرت روان با من است.

 

چه غم دارم از تلخي روزگار،

شكر خنده آن دهان با من است.

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 23:19 |

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدمُ خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 23:18 |
در رهگذار عمر
           به كوره راهي رسيدم بس تاريك
                                             بي اميد
نه شايد اميد هم بود با من
                     آه ، سكوت چقدر تلخ بود
                             براي من كه با سكوت
                                       ميرفتم و براي مريم شايد ....

 

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 10:44 |

T-shamloulife.jpg

 

 

 

 

 

عاشقانه
بيتوته‌ی کوتاهي‌ست جهان
 
  در فاصله‌ی گناه و دوزخ
خورشيد
 
  همچون دشنامي برمي‌آيد
و روز
شرم‌ساری جبران‌ناپذيری‌ست.

آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی

درخت،
جهل ِ معصيت‌بار ِ نياکان است
و نسيم
 
  وسوسه‌يي‌ست نابه‌کار.
مهتاب پاييزی
کفری‌ست که جهان را مي‌آلايد.

چيزی بگوی
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
 
  چيزی بگوی

هر دريچه‌ی نغز
بر چشم‌انداز ِ عقوبتي مي‌گشايد.
عشق
 
  رطوبت ِ چندش‌انگيز ِ پلشتي‌ست
و آسمان
 
  سرپناهي
تا به خاک بنشيني و
 
  بر سرنوشت ِ خويش
 
  گريه ساز کني.

آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی،
هر چه باشد

چشمه‌ها
از تابوت مي‌جوشند
و سوگواران ِ ژوليده آبروی جهان‌اند.
عصمت به آينه مفروش
که فاجران نيازمندتران‌اند.

خامُش منشين
 
  خدا را
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
 
  چيزی بگوی!

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 10:28 |
یه روز دیدم یه بندۀ خدایی....را می ره و هی می کنه دعایی
الهی خیر ببینی ای برادر.... داغ تو رو نبینه خوار ومادر
هرچی که دس گذاشتی روش طلا شه.... دشمن تو به درد مبتلا شه
دلم می خواد اگه به من نخندی.... حتّی هوامون بشه جیره بندی
با کار و باری که گذاشتی برام.... عمرت زیاد شه ، دولتت مستدام
بی کار و علاف بودم و دربه در.... نداش کسی از حال و روزم خبر
بنزین که شد کارتی و جیره بندی.... اومد تو سفره م دیگه نون قندی
از صب تا شب تو پمُپا جیلون می دم.... کار خودم رو سرو سامون می دم
کارتای جامونده را ور می دارم.... بوس می کنم اونو رو سر می ذارم
تا صاحبش بیاد به خود بجنبه .... بنزینه جاش داده به گوشت و دنبه
کارت نگو طلای ناب اعلاست... در این زمونه مث ِ یه کیمیا ست
به لطف این دولت بانزاکت ....سفرۀ ما شده پر از بَرکّت
اومده واقعاً تو سفره ام نفت ....شاد شدم غصه هامم یادم رفت
تویی که بیکاری و غصه داری ... از این کارا باید که سر در آری
اگر که « جاوید » بشه جیره بندی... می شه حسابی بارتو ببندی
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 10:9 |
کاش می شد می شدم مانند یک باز شکاری.... برفراز آسمان شهر او پرواز می کردم
بعد صید آن خرامان کبک خوش رفتار.... قلب اورا عاشقانه با دلم دمساز می کردم

کاش می شد می شدم یک نو گل زیبا ....تامرا می چید و در گلدان مکان می داد
آب می داد او مرا با شبنم اشکش.... این گل پژمرده را هرلحظه جان می داد

کاش می شد می شدم یک مرغک زیبا....تا مرا دلدار در کنج قفس می کرد
دانه می خوردم زدست مهربان او..می پریدم دربَرَش هرلحظه ای که او هوس می کرد

کاش می شد می شدم بیت الغزل هایش....تا شود « جاوید » نام من به دیوانش
با صدای دلنوازش چون مرا می خواند....سخت می شد بار دیگر عهد و پیمانش
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 10:8 |
اين قطعه را براي سنگ مزار خودم سروده‌ام

                اين کــــه خاک سيهش بالين است    اختــــــر چـــــــــرخ ادب پــروين است
                گـــر چه جــــــز تلخي ز ايام نديــــد    هرچه خواهي سخنش شيرين است
                صاحب آن همـــه گفتـــــار، امــــروز     ســـائـــــــل فاتحــــه و ياسين است
                دوستــــان بــــه کــه ز وي ياد کنيد     دل بــــي‌دوست دلــي غمگين است
                خـاک در ديده بسي جانفرساست     سنگ بــر سينه بسي سنگين است
                بينـــــد اين بستر و عبـــرت گيـــــرد     هـــر کـــه را چشم حقيقت‌بين است
                هــر کـه باشي و ز هـــرجــا برسي     آخــــرين منــــــزل هستي اين است    
               
آدمــــي هـــــرچـــه توانگـــــر باشد     چون بدين نقطه رسد، مسکين است
                اندر آنجـــا کـــه قضا حملـــه کنـــــد     چــاره، تسليــJـم و ادب، تمکين است
                زادن و کشتـــــن و پنهــــان‌کــــردن     دهــــــر را رســـم و ره ديــــرين است
                خـــــرّم آن کس که در اين محنتگاه     خاطــــــري را سبب تسکيـــJـن است

***

دست‌نوشته‌ي «پروين اعتصامي» که براي سنگ مزار خود سروده است

 

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 10:0 |

در اتاقی که به اندازه‌ی يک تنهايي است
          
       دل من
 
که به اندازه‌ی يک عشق است
          
       به بهانه‌های ساده‌ی خوش‌بختي خود می‌نگرد
 
به زوال زيبای گل ‌ها در گل‌دان
          
       به نهالی که تو در باغ‌چه‌ی خانه‌مان کاشته‌ای
 
و به آواز قناري‌ها
           
       که به اندازه‌ی يک پنجره می‌خوانند ... !
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 9:38 |

دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز

بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم

در آینه بر صورت خود خیره شدم باز

بند از سر گیسوی خود آسوده گشودم

گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست

تا مات شود زین همه افسونگری و ناز

چون پیرهن سبز ببیند به تن من

با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز

اونیست که در مردمک چشم سیاهم

تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند

من خیره به آئینه و او گوش به من داشت

گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را

بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش

ای زن ُ چه بگویم ُ که شکستی دل ما را . . . !

 

 

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 9:36 |

یاد آن بوسه که هنگام وداع

بر لبم شعله حسرت افروخت

یاد آن خنده بی رنگ و خموش

که سرا پای وجودم را سوخت . . . !

 

 

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 9:33 |

سلام

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو            پیش من جز سخن شهد شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو               ور ازین بی خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت          آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم        گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من بگوش تو سخن های نهان خواهم گفت   سر بجنبان که بلی جز که بسر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد                  در ره دلچه لطیفست سفر هیچ  مگو

گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است      گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد   گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو درین خانه پر نقش و نگار        خیز ازین خانه برون رخت ببر هیچ مگو

غیر شمس الحق تبریز مبین مولا را               مثل رخساره این نور نظر هیچ مگو 

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 9:32 |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده