
دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم
در آینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسوی خود آسوده گشودم
گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز
چون پیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز
اونیست که در مردمک چشم سیاهم
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند
من خیره به آئینه و او گوش به من داشت
گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را
بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش
ای زن ُ چه بگویم ُ که شکستی دل ما را . . . !
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت
9:36 |