تبليغاتX
انجمن شاعران جوان هشجین

ناکسان فرهاد من را نشکنید
نا کسان دست های او را نشکنید.

ساز گرمی می نوازد دست هاش.

سوز بی همتای اورا نشکنید.

اشک ها جاری شود از چشم او.

چشم ها دنیای دنیای اورا نشکنید.

هرچی با من میکنید با شد ولی.

بغض در هی های اورا نشکنید.

سنگ بردارید و من را بشکنید.

ای بدان دست های اورا نشکنید.

قلب او بشکسته است از دستان.

نا کسان فرهاد من را نشکنید.

دست بردارید .دلش خونابه است.
نا کسان. دست های اورا نشکنید.

 

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 و ساعت 10:22 |

صبح که با یاد تو آغاز شد

دیده دل رقص کنان باز شد...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 11:51 |
 

زندگی را بسان دفتری پاک بر من بخشید و من خواستم در پاسخش زیباترین شعری را که میتوانستم در مطلع دفترم برایش بسرایم. زندگیم خود سروده ای شد برای او. آنچه میآید توصیفی است از آنچه توانسته ام به جای آورم و نامه اعمالی است تقدیم به معبود که ای خدای من! بیش از این از توانم بیرون بود، از من بپذیرش!

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 11:50 |

دو موهبت بزرگ زندگي،
زيبايي و حقيقت می باشد،
اولي را در قلب عاشق يافتم،
و دومي را در دست كارگر...
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 11:43 |

احمقانه است برای سفر یک روزه توشه ی یک ساله برداریم،
اما آیا احمقانه نیست که تمام نگرانیهای 30 ساله زندگی را با خود حمل کنیم،
و بگوییم زندگی چقدر دشوار است.
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 11:43 |
دو چيز را فراموش نكن: ياد خدا و ياد مرگ.
دو چيز را فراموش كن: بدي ديگران در حق تو و خوبي تو در حق ديگران
 
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 11:42 |
مي دانید چرا آب، هميشه به آن چيزي که مي خواد مي رسه؟

1- دقيقا ميدونه چي ميخواد. (پايين رفتن)

2- اگه به یه سنگ برسه اول سعي ميکنه دورش بزنه، بعد اگه نتونست سوراخش ميکنه،

3- اگه به يه چاله رسيد، آروم صبر ميکنه تا پرشه بعد رد شه...



بيايد ما هم در برابر مشکلاتمون مثل آب باشيم و مثل آب با مشکلات برخورد کنيم
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 11:42 |

سه چيز در زندگي هيچگاه باز نمي گردند: زمان، کلمات و موقعيت ها.
سه چيز در زندگي هيچگاه نبايد از دست بروند: آرامش، اميد و صداقت.
سه چيز در زندگي هيچگاه قطعي نيستند: رؤيا ها، موفقيت و شانس.
سه چيز در زندگي از با ارزش ترين ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان واقعي
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 11:40 |

خوب زیستن امروز،

تمام دیروز ها را در خاطرمان؛

به رویای خوشبختی،

و تمام فرداها را ،

به چشم اندازی از امید تبدیل می کند.

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 11:40 |
یک نفر،
یک جایی...
تمام رویا هاش لبخند توست.
و زمانی که به تو فکر میکنه...
احساس میکنه که زندگی واقعا با ارزشه،
پس هر وقت احساس تنهایی کردی..
این حقیقت را به خاطر بسپار،
یک نفر،
یک جایی...
در حال فکر کردن به توست...
   
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 11:39 |

خدایا تقدیرم را زیبا بنویس.

کمک کن آنچه تو زود خواهی؛

من دیر نخواهم.

و آنچه تو دیر خواهی؛

من زود نخواهم.

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 11:39 |

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند،
رويا هايش را آسمان پرستاره نادیده می گيرد،
و هر دانه برفی به اشکی نريخته می ماند.
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است،
از حرکات ناکرده، اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های برزبان نیامده،
در این سکوت حقیقت ما نهفته است،
حقیقت تو و من...

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 11:38 |

متن کامل داستان‌ها

در اين بخش ميتوانيد متن كامل و صحيح بسياري از داستان‌هاي كوتاه اين نويسنده را بخوانيد. هم اكنون مجموعه‌های «سگ ولگرد» ، «سايه روشن»، «زنده بگور» و «سه قطره خون» در اينجا قابل دريافت است و سعي مي‌شود سایر داستان‌هاي صادق هدايت نیز به زودی ارائه شود. براي خواندن اين داستان‌ها بايد از برنامه Acrobat Reader استفاده كنيد.

سگ ولگرد
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 11:31 |


صادق هدايت در پنج سالگي با لباس سفيد، همراه با خواهران، برادران و عموزاده‌هايش، در باغ پدربزرگ (نيرالملك)
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 11:27 |

نیما یوشیج


مهتاب

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس ولیک
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.

نگران با من استاده سحر.
صبح میخواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر.
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می شکند.

نازک آرای تن ساق گلی
که به جان اش کشتم
و به جان دادم اش آب.
ای دریغا! به برم می شکند.

دست ها می سایم
تا داری بگشایم.
بر عبث می پایم
که به در کس آید.
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم می شکند.

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در، می گوید با خود:
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 11:24 |

نیما یوشیج


ترا من چشم در راهم

ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن"  سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
 
شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.

 
زمستان1336

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 11:23 |

نیما یوشیج


خانه ام ابری ست...

خانه ام ابری ست
یکسره روی زمین ابری ست با آن.
 
از فراز گردنه خرد و خراب و مست
باد میپیچد.
یکسره دنیا خراب از اوست
و حواس من!
آی نی زن که تو را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟
 
خانه ام ابری ست اما
ابر بارانش گرفته ست.
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،
من به روی آفتابم
می برم در ساحت دریا نظاره.
و همه دنیا خراب و خرد از باد است
و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود
راه خود را دارد اندر پیش.

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 11:21 |
شبانه
گويي
 
  هميشه چنين است
 
  ای غريو ِ طلب ــ:
تو در آتش ِ سرد ِ خود مي‌سوزی
و خاکسترت
 
  نقره‌ی ماه است
تا تو را
 
  در کمال ِ بَدر ِ تو نيز
 
  باور نکنند.



چه استجابت ِ غم‌ناکي!

زخم‌ات
 
  از آن
 
  بَدر ِ تمام بود
تا مجوسان
 
  بر گُرده‌ی ارواح ِ کهن
 
  به قلعه درتازند.

هميشه چنين بوده؟
هميشه چنين است؟

مرداد ِ ۱۳۵۹
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 11:17 |

T-shamloulife.jpg

 

 

 

 

ترانه‌ی هم‌سفران
سر ِ دوراهي
 
  يه قلعه بود
يه خشت از مهتاب و
يه خشت از سنگ

سر ِ دوراهي
 
  يه قلعه بود
يه خشت از شادی و
يه خشت از جنگ



سر ِ دوراهي
 
  يه قلعه بود
دو خشت از اشک و
دو خشت از خنده

سر ِ دوراهي
 
  يه قلعه بود
سه خشت از شغال و
يه خشت از پرنده.
۱۳۵۹

 

 

 

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 11:16 |

سهراب سپهری


دوست

بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
 و باتمام افق های باز نسبت داشت
 و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود
 و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد
 و دست هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
 برای اینه تفسیر کرد
 و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود
و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر می شد
 همیشه کودکی باد را صدا می کرد
همیشه رشته صحبت را
به چفت آب گره می زد
برای ما یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه سطح خک دست کشیدیم
و مثل یک لهجه یک سطل آب تازه شدیم
و بارها دیدیم
که با چه قدر سبد
 برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت
ولی نشد
 که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
 و رفت تا لب هیچ
 و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
 که ما میان پریشانی تلفظ درها
 رای خوردن یک سیب
چه قدر تنها ماندیم

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 11:11 |

سهراب سپهری


نیایش

 دستی افشان تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد هر قطره شود خورشیدی
 باشد که به صد سوزن نور شب ما را بکند روزن روزن
ما بی تاب و نیایش بی رنگ
از مهرت لبخندی کن بنشان بر لب ما
باشد که سرودی خیزد در خور نیوشیدن تو
ما هسته پنهان تماشاییم
 ز تجلی ابری کن بفرست که ببارد بر سر ما
 باشد که به شوری بشکافیم باشد که ببالیم و به خورشید تو پیوندیم
ما جنگل انبوه دگرگونی
از آتش همرنگی صد اخگر برگیر برهم تاب بر هم پیچ
 شلاقی کن و بزن بر تن ما
 باشد که ز خکستر ما در ما جنگل یکرنگی بدر آرد سر
چشمان بسپردیم خوابی لانه گرفت
 نم زن بر چهره ما
 باشد که شکوفا گردد زنبق چشم و شود سیراب از تابش تو و فرو افتد
 بینایی ره گم کرد
 یاری کن و گره زن نگه ما و خودت با هم
باشد کهتراود در ما همه تو
ما چنگیم : هر تار از ما دردی سودایی
زخمه کن از آرامش نامیرا ما را بنواز
 باشد که تهی گردیم کنده شویم از والا نت خاموشی
ایینه شدیم ترسیدیم از هر نقش
 خود را در ما بفکن
باشد که فراگیرد هستی ما را و دگر نقشی ننشیند در ما
هر سو مرز هر سو نام
 رشته کن از بی شکلی گذران از مروارید زمان و مکان
 باشد که به هم پیوندد همه چیز باشد که نماند مرز نام
ای دور از دست ! پرتنهایی خسته است
 که گاه شوری بوزان
باشد که شیار پریدن در تو شود خاموش

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 11:10 |

سهراب سپهری


 ای نزدیک

 در نهفته ترین باغ ها دستم میوه چید
 و اینک شاخه نزدیک از سر انگشتم پروا مکن
 بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست عطش آشنایی است
درخشش میوه درخشان تر
 وسوسه چیدن در فراموشی دستم پوسید
دورترین آب
ریزش خود را به راهم فشاند
پنهان ترین سنگ
سایه اش رابه پایم ریخت
و من شاخه نزدیک
 از آب گذشتم از سایه به در رفتم
رفتم غرورم ر بر ستیغ عقاب شکستم
 و اینک در خمیدگی فروتنی به پای تو مانده ام
 خم شو شاخه نزدیک
 

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 11:8 |

لحظه گمشده

داب اتاقم کدر شده بود
 و من زمزمه خون را در رگهایم می شنیدم
 زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت
این تاریکی طرح وجودم را روشن می کرد
در باز شد و او با فانوسش به درون وزید
 زیبایی رها شده ای بود
و من دیده به راهش بودم
 رویای بی شکل زندگی ام بود
عطری در چشمم زمزمه کرد
 رگ هایم ازتپش افتاد
 همه رشته هایی که مرا به من نشان می داد
 در شعله فانوسش سوخت
زمان در من نمی گذشت
 شور برهنه ای بودم
 او فانوسش را به فضا آویخت
مرا در روشن ها می جست
تار و پود اتاقم را پیمود
 و به من ره نیافت
نسیمی شعله فانوسش را نوشید
ئزشی گذشت
ئ من در طرحی جا می گرفتم
در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم
پیدا برای که ؟
او دیگر نبود
ایا باروح تاریک اتاق آمیخت ؟
عطری در گرمی رگ هایم جا به جا می شد
 حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد
 من چه بیهوده مکان را می کاوم
آنی گم شده بود

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 11:7 |

اگر ترکم کنی ترکت نگویم
که من دل بسته بر یک تار مویم
بده ساقی می از پیمانه ی خود
دگر باده نمانده در سبویم ،

تورا دیدم شدم مست نگاهت
گواه من دوچشمان سیاهت
الهی لحظه ای غمگین مباشی
که دنیا را بسوزانم به آهت

سرزمین عاشقان ویرانه گشت
این سرا نامحرمان را خانه گشت
آن نگاری که دلم را می ربود
بهر شمع دیگری پروانه گشت


www.badehforosh.blogfa.com

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 و ساعت 10:48 |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده