تبليغاتX
انجمن شاعران جوان هشجین
باران عشق
سکوتی داشت آن شب
بارا ن ؟ نه شاید عشق می بارید
و او آن شب غذا ؟ نه شاید قلب خود را می پخت
چه خوب یادم هست که آهنگی دلش را سخت می سوزاند
واو آن شب پیازی خرد می کرد و شاید عقده ای
واو بر پیاز می نگریست و بر چیز دیگری می گریست
چه بهانه ای داشت چشمانش
شاید در فراق لاله ای ناله می کرد

شعر از دوست عزیزم آقای یاسر پورهدایت هشجین

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 11:58 |

بازدرخلوت من دست خیال

صورت شاد تورا نقش نمود

بر لبانت هوس مستی ریخت

در نگاهت عطش توفان بود

یاد آن شب که تورا دیدم وگفت

دل من با دلت افسانه ی عشق

چشم من دید در آن چشم سیاه

نگهی تشنه و دیوانه ی عشق

رفتی و دردل من ماند بجای


عشقی آلوده به نومیدی و درد

نگهی گمشده در پرده ی اشک

حسرتی یخ زده در خنده ی سرد
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 11:54 |
خداحافظ مگو بامن مرو ای روح از جانم

در این دنیای عاشق کش تو هستی جان وجانانم

نهال خاطراتم را به دیده آب می دادم

گل یاد تو می روئید در رویای گلدانم

وگاهی بغض می کردم ز چشمم ژاله می بارید

زمان آبستن غم بود از پاییز چشمانم

پس ازتو آسمان بر دوش من آوار می گردد

ومی گیرم زاندوهت سرم را در گریبانت

بیا وبر دل سردم بیفشان نور عشقت را

که من بی روی تو هرگز در این وادی نمی مانم

ببین تندیس عشقم را که از فرجام می لرزد

نگیری گر تو دستم را زهم پاشیده می مانم

بمان با دست سرشارت غبار آینه بزدا

که ابر شوق چشمم را به پای تو ببارانم

تمنایم همه اینست ای تصویر رویایی

برای خواهش اشکم بمان در قاب چشمانم.
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 11:52 |
براي روز ميلاد تن من،
نمي خوام پيرهن شادي بپوشي
به رسم عادت ديرينه حتي،
برايم جام سرمستي بنوشي

براي روز ميلادم اگر تو،
به فکر هديه اي ارزنده هستي
منو با خود ببر تا اوج خواستن،
بگو با من که با من زنده هستي

که من بي تو نه آغازم نه پايان،
تويي آغاز روز بودن من
نذار پايان اين احساس شيرين،
بشه بي تو غم فرسودن من


نمي خوام از گلهاي سرخابي،
برايم تاج خوشبختي بياري
به ارزشهاي ايثار محبت،
به پايم اشک خوشحالي بباري
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 11:50 |
لبخند چشم تو
تنها دلیل من که خدا هست و این جهان زیباست
وین حیات عزیز و گرانبها ست
لبخند چشم توست
هرچند با تبسم شیرینت آنچنان از خویش میروم که نمیبینمش درست
لبخند چشم تو در چشم من وجود خدا را آواز میدهد
درجسم من تمامی روح حیات را پرواز میدهد
جان مرا که دوریت از من گرفته است
شیرین و خوش دوباره به من باز میدهد
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 11:49 |

من اگر روح پريشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم
دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم...
در غمستان نفسگير، اگر
نفسم ميگيرد
آرزو در دل من
متولد نشده، مي ميرد
يا اگر دست زمان در ازاي هر نفس
جان مرا ميگيرد
دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم...
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترين انسانم
به وفاي همه بي ايمانم
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم...

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 11:43 |
کسي ما را نمي جويد،
کسي ما را نمي پرسد،
کسي تنها يي ما را نمي گريد،
دلم در حسرت يک دست،
دلم در حسرت يک دوست،
دلم در حسرت يک بي رياي مهربان مانده است،
کدامين يار ما را مي برد،
تا انتهاي باغ باراني؟
کدامين آشنا آيا به جشن چلچراغ عشق دعوت مي کند ما را؟،
واما با توام اي آنکه بي من مثل من تنهاي تنهايي،
تو که حتي شبي را هم به خواب من نمي آيي،
تو حتي روزهاي تلخ نامردي،. نگاهت،
. التيام دستهايت را دريغ از ما نمي کردي،
من امشب از تمام خاطراتم ، با تو خواهم گفت،
من امشب با تمام عشق تورا خواهم خواند.
که تویی تنها معبودم....
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 11:42 |

ای مهربان تر از برگ در بوسه‌های باران
بيداری ستاره ، در چشم جويباران

آيينه ی نگاهت؛ پيوند صبح و ساحل
لبخندِ گاه گاهت ؛ صبح ِ ستاره باران
بازآ که در هوايت ، خاموشی جنونم

فريادها بر انگيخت از سنگ ِ کوهساران

اي جويبار ِ جاري ! زين سايه برگ مگريز

کاين گونه فرصت از کف ، دادند بي شماران
گفتي : "به روزگاري مهری نشسته بر دل!"
"
بيرون نمی‌توان کرد، حتي به روزگاران"
بيگانگي ز حد رفت، اي آشنا مپرهيز
زين عاشق ِ پشيمان، سرخيل شرمساران
پيش از من و تو بسيار ، بودند و نقش بستند

ديوار ِ زندگي را زين گونه يادگاران
وين نغمه ی محبت، بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقيست آواز ِ باد و باران
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 11:41 |
ایستاده روی پلکهام،
و گیسوانش،
درون موهام
شکل دستهای مرا دارد،
رنگ چشمهای مرا...
در تاریکی من محو می شود،
مثل سنگ ریزه ای دربرابر آسمان.
چشمانی دارد همیشه گشوده،
که آرام از من ربوده...
رویاهایش ،
با فوج فوج روشنایی،
ذوب می کنند
خورشیدها را
و مرا وامی دارند به خندیدن،
گریستن،
خندیدن
و حرف زدن،
بی آنکه چیزی برای بیان باشد.
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 11:39 |
معنای زنده بودن من با تو بودن است
نزدیک ـ دور
سیر ـ گرسنه
رها ـ اسیر
دلتنگ ـ شاد
آن لحظه ای که بی تو سر آید مرا مباد!
مفهوم مرگ من
در راه سرفرازی تو در کنار تو
مفهوم زندگی ست .
معنای عشق نیز
در سرنوشت من
با تو همیشه با تو
برای تو زیستن...

فريدون مشيری
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 11:38 |
زيبايي ام را پاياني نيست

وقتي كه در چشمان تو به خواب مي روم

و هراس كودكانه ام را از يا د مي برم

در عطري كه از تو بر سينه دارم

چه بي پروا دوستت دارم

و چه بي نشان تو را گم ميكنم

وقتي كه دروغ ميگويم

به زني كه در چشمهاي من تو را جستجو ميكند

و مردي كه هر روز از نام تو ميپرسد.
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 11:37 |
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
” چه تهیدستی مرد “
ابر باور می کرد
من در ایینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم...
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 11:37 |

به تو می انديشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می انديشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می انديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان!
تو بيا
تو بمان با من . تنها تو بمان
جای مهتاب به تاريکی شبها تو بتاب
من فدای تو. به جای همه گلها تو بخند
اينک اين من که به پای تو درافتادم باز
ريسمانی کن از اين موی بلند
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همين يک نفس از جرعه جانم باقی است
اخرين جرعه اين جام تهی را تو بنوش
+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 11:36 |

عشق من پاک است باور کن بیا
دیو غم را کورکن کر کن بیا
مُردم از این التهاب عاشقی
درد دوری را تو آخر کن بیا
ا اجازه من شفاهی عاجزم
درس عشقم را تو ازبر کن بیا
تا بلوغ عشقمان راه کمی است
نغمه ی عشاق را سر کن بیا
تا ابد من عاشق زار توام
حرف هایم را تو باور کن بیا

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 11:35 |

حرفهای ما هنوز ناتمام

تا  نگاه میکنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه
عزیمت تو ناگزیر میشود
آه ای دریغ و درد
ناگهان چقدر زود دیر
میشود...

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 11:31 |

  از کوچه های متروک سکوت سیاه رنگ
               از ان بي وفايي ها
               از ان يگانه اي كه دوباره مرا كوك نكرد 
               كه در ميان باد به رقص برخيزم
               اخرين وداع تپشي بود از قلب كوچكم
               كه هجده سال مي نواخت
               واواي بود از ان لحظه هاي
               كه با اشك بدرقه مي كردم
               ونگاه هایي بود از ان چشمان خسته ام
               كه روز و شب مي باريد براي تو
               و اخرين وداع خواهشي بود از تو 
               ان زمان كه از كنار مزارم مي گذري
               به روي گورم گلي بگذاري به پاس عشقم
                اري يگانه ي من
                اخرين وداع تنها سروده ايست
               كه در ميان خونم جاريست
               و اخرين اوايست كه
                                          از دوست داشتنت سروده ام

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 11:31 |

یک نفر هست که از پنجره‌ها
نرم و آهسته مرا می‌خواند
گرمی لهجه بارانی او
تا ابد توی دلم می‌ماند
یک نفر هست که در پرده شب
طرح لبخند سپیدش پیداست‌
مثل لحظات خوش کودکی‌ام‌
پر ز عطر نفس شب‌بوهاست‌
یک نفر هست که چون چلچله‌ها
روز و شب شیفته پرواز است
توی چشمش چمنی از احساس
توی دستش سبد آواز است
یک نفر هست که یادش هر روز
چون گلی توی دلم می‌روید
آسمان، باد، کبوتر، باران‌
قصه‌اش را به زمین می‌گوید
یک نفر هست که از راه دراز
باز پیوسته مرا می‌خواند!

 

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 11:22 |

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 11:18 |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده