زندگی زیباست ای زیبا پسند/زنده اندیشان به زیبایی رسند
![]()
با تشکر مدیر وبلاگ![]()


دل سراپرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست
من که سر درنیاورم به دو کون
گردنم زیر بار منت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هر کس به قدر همت اوست
گر من آلوده دامنم چه عجب
همه عالم گواه عصمت اوست
من که باشم در آن حرم که صبا
پرده دار حریم حرمت اوست
بی خیالش مباد منظر چشم
زان که این گوشه جای خلوت اوست
هر گل نو که شد چمن آرای
ز اثر رنگ و بوی صحبت اوست
دور مجنون گذشت و نوبت ماست
هر کسی پنج روز نوبت اوست
ملکت عاشقی و گنج طرب
هر چه دارم ز یمن همت اوست
من و دل گر فدا شدیم چه باک
غرض اندر میان سلامت اوست
فقر ظاهر مبین حکه افظ را
سینه گنجینه محبت اوست
یاری اندر کس نمیبینم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوسداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکیده از شاخه گل باد بهاران را چه شد
کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
لعلی از کان مروت بر نیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
شیهریاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد
گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند
کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد
صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد
حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش
از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد
هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند
وانکه این کار ندانست در انکار بماند
اگر از پرده برون شددل من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده ی پندار بماند
صوفیان وا ستدند از گرومی همه رخت
دلق ما بود که در خانه ی خمار بماند
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد
قصه ی ماست که در هر سر بازار بماند
هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم
آب حسرت شد و در چشم گهربا بماند
جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت
جادوان کس نشنیدم که در کار بماند
گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس
شیوه ی تو نشدش حاصل و بیمار بماند
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
داشتم دلقی و صد عیب مرا می پوشید
خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند
بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد
که حدیثش همه جا در درو دیوار بماند
بتماشا گه زلفش دل حافظ روزی
شد که باز آید و جاوید گرفتار بماند
![]()
الا یا ایها الساقی ادر کأسا ونا ولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
ببوی نافه کاخر صبازان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل ها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد میدارد که بربندید محملها
بمی سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزل ها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبک باران ساحل ها
همه کارم ز خود کامی به بد نامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفلها
حظوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ
متی ما تلق من تحوی دع الدنیا و اهمها![]()
![]()
یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش
می سپارم به تو از چشم حسود چمنش
گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور
دور باد آفت دور فلک از جان و تنش
گر به سر منزل سلمی رسی ای باد صبا
چشم دارم که سلامی برسانی ز منش
به ادب نافه گشایی کن از آن زلف سیاه
جای دلهای عزیز ایت به هم بر مزنش
گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد
محترم دار در آن طره عنبر شکنش
امیدوارم این چند بیتی که از این شعر یادم
بود کمی تسکینت بده.
--------------------------
بگذارید و بگذرید. ببینید و دل مبندید.
چشم بیاندازید و دل مبازید، که دیر یا زود
باید گذاشت و گذشت.

هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شده ام
هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم
شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا
بر منتهای همت خود کامران شدم
ای گلبن جوان بر دولت بخور که من
در سایه تو بلبل باغ جهان شدم
اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود
در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم
قسمت حوالتم به خرابات می کند
هر چند کانچنین شدم و آنچنان شدم
آن روز بر دلم در معنی گشوده شد
کز ساکنان درگه پیر مغان شدم
من پیر سال و ماه نیم یار بی وفاست
بر من چو عمر می گذرد پیر از آن شدم
دوشم نوید داد عنایت که حافظا
بازا که من بعفو گناهت ضمان شدم
چون شوم خاک رهش دامن بیافشاند زمن
ور بگویم دل بگردان رو بگرداند زمن
روی رنگین را به هر کس مینماید همچو گل
ور بگویم باز پوشان بازپوشاند ز من
چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین
گفت میخواهی مگرتا جوی خون راند زمن
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود
کام بستاند از او یا داد بستاند ز من
گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست
بس حکایتهای شیرین باز میماند ز من
گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شود
ور به رنجم خاطر نازک برنجاند زمن
دوستان جان داده ام بهر دهانش بنگرید
کو بچیزی مختصرچون باز میماند زمن
صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم
عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن




