تبليغاتX
انجمن شاعران جوان هشجین - غزلی زیبا از حافظ

چون شوم خاک رهش دامن بیافشاند زمن
ور بگویم دل بگردان رو بگرداند زمن
روی رنگین را به هر کس مینماید همچو گل
ور بگویم باز پوشان بازپوشاند ز من
چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین
گفت میخواهی مگرتا جوی خون راند زمن
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود
کام بستاند از او یا داد بستاند ز من
گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست
بس حکایتهای شیرین باز میماند ز من
گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شود
ور به رنجم خاطر نازک برنجاند زمن
دوستان جان داده ام بهر دهانش بنگرید
کو بچیزی مختصرچون باز میماند زمن
صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم
عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن

+ نوشته شده توسط سیدساجد میرمجیدی و سیدعلی علوی در سه شنبه چهارم فروردین 1388 و ساعت 22:35 |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده